خب حالا که گفتید کم نمیشه بسم الله....
دارم دلی زگردشت ای چـــرخ کج مدار ... مانند زلف یـــــــار پریشان و بی قـرار
تا کــــــی به ما مخالفی ای آبگون فلک ... تا کی به ما معاندی ای نیلگون حصار
کین تو بی حساب و ستیــز تو بی عدد ... ظلم تو بی نهایت و جور تو بی شمــار
کیدت همیشه ظاهر و شیدت هماره فاش ... بی مهریت معاینه و قهرت آشکـــار
افسوس از وفای تو ای سالخورده دهـــر ... فریاد از جفای تو ای کهنه روزگــــار
کارت فجیع و فعل قبیح و عمل وقیح ...شهدت شرنگ و نوش تو نیش و گل تو خار
عاقل به غمزه های تو هـرگز نبسته دل ... دانا به عشوه های تو هرگز نشد دچار
ای گرگ پیر روبه لاغـر شکار توست ... من شیــــــرم و تو را نشوم هیچگه شکار
ای دل بیــــــــا زجیفه دنیا کناره کن ... کاین جیفه هست در خور مرغان لاشخوار
در خدمت فلک منما پشت خویش خم ... مردن به نـــام به که کنی زندگی به عار
اکنون بیـــــا و عمر گرانمایه صرف کن ... با دوستان یکدل و یـــــــــــاران غمگسار
چون طرف عافیت نتوان بست از جهان ... آن به کـه خوش چمیم در اطراف لاله زار
پ.ن : بیائید قدر لحظه هایمان را بیش از پیش بدانیم ... همین.
نه سایه دارم و نه بر ،بیافکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
(هوشنگ ابتهاج)
دیروز یکی از همکارانم مقداری مغز گردو به من داد ...با اولین تکه ای که در دهان گذاشتم ،ذهنم پر کشید به سالهای دور و به یاد درخت گردوی گوشه حیاطمان افتادم ...همان که تقریبا" هم سن و سال بودیم... همان که سال به سال قد کشیدنش را شاهد بودم ... البته او به اندازه من فکر و خیال نداشت پس خیلی بیشتر و بهتر از من رشد کرد و طولی نکشید که خنکای سایه اش در گرمای تابستان پناهگاه و ملجاء من شد ... هر سال بهار بعد از شکست لشگر زمستان و با پدیدار شدن اولین جوانه هایش با ذوق و شوق هر روز به دیدارش می رفتم تا از بیدار شدنش از خواب زمستانی مطمئن شوم ...بعد از باز شدن برگهایش بی صبرانه در انتظار گرده افشانی و بارور شدن و شکل گیری میوه اش بودم ... چه زیبا بود خرمن سبز برگهایش و شاخه هایی که سخاوتمندانه تا نزدیک زمین خم کرده بود تا میوه هایش را در دسترس گذارد ...
هنوز بوی خوش پوست سبز تازه میوه هایش را به خاطر دارم ...هر روز عصر بعد از آب پاشی حیاط کارم این بود که تعدادی را پوست بکنم ... انگار همین دیروز بود ...یادش به خیر ... نشسته ام زیر سایه اش و با ولع و دقت پوستشان را می گیرم بدون اینکه به فکر سیاه شدن دستهایم باشم و مغزهای تازه را داخل کاسه آب نمک می ریزم ... غرولند اهل خانه را هم به جان می خریدم وقتی زبانشان به اعتراض باز می شد که : اون همه گردو چیدی همه اش شد همین ؟؟!! البته خیلی هم تقصیر من نبود خب بیش از حد خوشمزه بودند و وجدان من هم آن وقتها در خواب ناز .
آن زمان که مرحوم پدر نهالش را در فاصله سه متری از دیوار حیاط کاشت شاید فکرش را نمی کرد که این موجود هیچ حد و مرزی برای گستراندن شاخه هایش نمی شناسد ...تا آنجا که بخشی از میوه اش نصیب رهگذران سر به هوا !! می شد ...من هم پذیرفته بودم که میوه درختی که شاخه اش به خیابان سرک کشیده سهم دیگران است ...اما ماجرا از زمانی آزاردهنده شد که "عاشقان سینه چاک گردو خور" برای دستیابی به اهداف پلیدشان سنگ و چوب می پراندند و گاهی از دیوار بالا می کشیدند و حتی شاخه های آن زبان بسته را می شکستند ...کار به جائی رسید که دیگر امنیت جانی هم نداشتیم چون هر آن ممکن بود سنگی یا پاره آجری بر فرق سرمان فرود بیاید...
تا اینکه یک روز گرم تابستانی بعد از مشاجره لفظی برادرم و یکی از رهگذران که سنگ پرانی را حق مسلم خودش میدانست تن بیگناه درخت دچار جراحت شد و روح من هم ...اخوی در اعتراض به آن حق مسلم و به خاطر کاهش تنش و مشاجرات احتمالی آتی با ارّه به جان شاخه های سمت خیابان افتاد و درخت بینوا در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک موجود ناقص الخلقه ... هرچند نیت اخوی ما کاهش تحرکات انتفاضه گونه بود اما زهی خیال باطل ...نهضت همچنان ادامه داشت ...
سال بعد دیگر از آن همه میوه خبری نبود ...گوئی درخت بی زبان با ما قهر کرده بود ...چند سال بعدترش هم به دلیل اجرای طرح تعریض خیابان ، درخت که بجای حیاط حالا دیگر در پیاده رو قرار گرفته بود به دست خردمندان !!! وقت شهرداری منطقه از بیخ و بن ریشه کن شد تا فصل پایانی زندگی اش اینگونه رقم بخورد ...و حالا فقط یاد سبز او مانده در بخشی از خاطرات دوران کودکی ام ...
پ.ن : از شما دوستان عزیزم که طی یکسال گذشته بنده را به همراهی تان مفتخر کردید صمیمانه سپاسگزارم .
والا بنده بی تقصیرم ... نه اینکه نگین عزیز تقصیر داشته باشه ها ...نه ...از این حرفها گذشته کتایون بانو هم گناهی نکرده ...اصلا" مگه کار بدی کردیم که حالا بخواهیم دنبال مقصر باشیم؟ ...آقا داستان از این قراره که ما یه روزی دست به دست هم دادیم که میهن خویش را کنیم آباد نتیجه اش شد آنچه در ادامه ملاحضه میفرمائید ...همین.
پیش نوشت: راستش رو بخواهید مرور خاطرات یکی از بهترین و سالم ترین ! تفریحات بنده است و چنانچه اون خاطره شیرین باشه چندین بار مرورش میکنم و اگه خیلی شیرین باشه بعد از مرور میذارمش اینجا تا شما هم از حلاوت اون بی نصیب نباشید ...
نگین بانو فرمود:
مدّتی قبل ، همســــرم ، ناگـــــــاه.....اتّفــــاق بدی براش افتـــــــــــــــاد
او که تا پیش از این ملایـــــــــم بود.....بی سبب داد میزد و فـــــــــــــــریاد
می نمود از قیافه ام شِکــــــــــــِوه.....می گرفت از غــــــذای من ایـــــــراد
بعدش کتایون بانو ادامه داد :
ز چه رو بینی تو ســــــــربالاست؟.....سس چرا کرده ای تو در ســـــــالاد؟
کاسه صبر من شده لبــــــــــــریز.....حیف عمرم شده همه بر بــــــــــــــاد
دل من خوش بود کــــــه زن دارم.....ننه ات پس چـــه چیز یــــــــادت داد؟!
اینجا بود که بنده پریدم وسط :
گر میشکست زبانم به گاه "بعله".....کنون نبودم مادرت را چنین دامـــــاد !
چو بلبل نغمه خوان بودم به هر جا....سرو قامت بدم و چون شاخ شمشاد
خمید پشتم و سپیــد گشت مویم .....تو گوئی گذشته ام ز مرز هفتــــــاد!
کتایون بانو به داد من رسید و فرمود :
الغرض او بگفت و من گفتــــــــــــم.....بینمان سخت دعوا افتـــــــــــــــــــاد
یک پیامک زدم به مــــــــادر خویش.....چه نشستی که رفته ام بر بــــــــاد
مادرم زودی فرستـــــــاد یه جوابی .....که ننه ات غصه ی تو مبینــــــــــــاد
کنون دهم ات آدرسی ز رمــــــالی.....حول و حوش محل میر دامــــــــــــاد
به نزدش بـــــرو ومشکلت بازگوی.....بلکه راهی به پیش پایت نهـــــــــــاد
بنده گفتم :
برفتم بر در خــــــــانه اش به زاری .....بگفتم قصه ام کامل ، ز بنیـــــــــــاد
زدم چنگی به دامــــــانش و گفتم.....کرم بنما ، تو کن ویرانه ام آبــــــــــاد
زن رمال چون حال مــــــــــرا دید.....کنارم آمد و بنشست چو صیــــــــــاد
به صیدش چون نظر افکند، گفتـــا.....بده مزد و بکن روح مرا شــــــــــــــاد
نمایم سرچ ! و من یـــــابم دوایت.....کنم مرد تو را شیدا چو فرهـــــــــــاد !
باز هم کتایون بانو :
ولیکن من دهم یک پنــــد و اندرز .....فراموشش نکن، مبر آنرا تو از یـــــاد
پای زنی هست دگـــــر در میان.....هر کجا شوهری زند چنین فریــــــاد!
می دهم تو را موثـــــــر معجونی.....توی چاییش ریز تا که نوش کنـــــــاد
گر که تب کرد و ناله ای سر داد.....نهراس و زیر لب گو هر چه بادابــــاد
دو سه باری که خورد معجون را.....دیگر عمرآ هیچ زنی نیارد به یــــــــاد !
و باز هم بنده :
گرفتم نسخه را رفتم به خــــانه.....کـــــــز آن معجون خورانم همسر راد
بدو دادم ز دارو اندکی بیـــــش .....بدین نیّت که از غم گـــــــــــردم آزاد
ولیکن آن نگون بخت سیـــه روز....به خود پیچید و تب کرد و بیافتـــــــاد
چنان حالی بر او عارض گردیــد.....که مشرک نشنود، کافر مبینـــــــــاد
بدین احوال اما چنـــــــــد روزی .....به پیش چشمش آمد جمله اجـداد
کنـــــون او ، از عوارضهای دارو .....به سختی میکند حتی مرا یــــــــاد!
پ . ن : حالا شما بگید چه کنم؟ ...یعنی معجونش ساخت چین بوده ؟!
نام "عباس جهانگیری" را که شنیدم توجه ام بیشتر به تلویزیون جلب شد ... گزارش مستندی بود که چند شب پیش در منزل یکی از دوستان بعد از پخش اخبار دیدم ...سردی هوا در روزهای اخیر و تلاش رسانه ها در جلب توجه مردم برای کمک به کسانی که بدون سرپناه در حاشیه خیابانها می خوابند انگیزه این گزارش بود .
عباس را که صاحب بیزینس El Mocambo در مرکز شهر تورانتو است بسیار متواضع و دوست داشتنی یافتم. او هر شب بعد از ساعت ۲ بامداد مقادیری ساندویچ و نوشیدنی گرم که توسط افراد داوطلب در محل دفترش از قبل آماده و بسته بندی شده را در اتومبیل گرانقیمت خود می گذارد و برای توزیع آنها به خیابانهای مرکز شهر می رود .او اکثر بی پناهان را به اسم صدا می زد و می گفت که برایتان خوراکی آورده ام ... بسته ها را می گذاشت و بعد از خوش و بش کوتاهی به سراغ نفر بعدی می رفت.
مهمترین شخصیت زن در زندگی او Mother Teresa است و با نقل قولی از او مراتب احترامش را به شخصیت انساندوست او نشان می دهد. مادر ترزا بدترین نوع فقر را بی کسی می داند . عباس در کنار فعالیتهای اقتصادی توجه خاصی به افراد نیازمند نشان می دهد و در همین ارتباط در کشورهای هندوستان ویتنام جمهوری دومنیکن و آلمان فعالیتهای مشابه ای دارد .
وقتی که گزارشگر از او پرسید چرا چنین کاری انجام می دهی ؟ پاسخ داد : تو به من بگو چرا نباید این کار را بکنم؟
او معتقد است کار او تجلی فلسفه و معنای زندگی است و این کمترین کاری است که او در مقابل داشته هایش که منشاء آن لطف خدا است انجام می دهد .
پ.ن : مطمئنم شما هم افرادی را با همین خصائل در اطرافتان می شناسید .
درب آپارتمان را باز می کند ...بدون روشن کردن لامپ هم می تواند جای کاناپه را پیدا کند ...آهسته به طرفش میرود و می نشیند ...چشمانش به تاریکی عادت می کند ... حالا دیگر فضای خالی اتاقش را با نور کمی که از پنجره به درون می تابد بهتر می بیند...خانه اش خالی است ...خالی از مهر و محبت خالی از صدای قهقهه گاه و بیگاه قلبهای بازیگوشی که بی خبر از همه جا به همه چیز می خندیدند ...خالی از همه چیز و همه کس ...حالا او مانده و تنهائی اش... حالا او مانده و خروارها فکر و خیال ...حالا او مانده و کلنجار با قضاوتهای ناعادلانه که در حقش روا داشتند...او مانده و زخمی عمیق بر روح و جانش و راهی بعید در پیش رو ...راهی که باید به تنهائی بپیماید ...راهی با مقصدی نامعلوم ...
در تاریکی به دیوار مقابلش که خالی است خیره می شود...با خود می اندیشد که ای کاش خودش هم میتوانست مانند این دیوار خالی باشد از هر نقش و تصویری ...خالی از همه چیز و همه کس ...خالی از هر نقش نازیبائی که نا عادلانه او را به تصویر کشیدند و به او نشانش دادند که این تو هستی ... اما نمی شود... نمی تواند ...برای یک لحظه هم از دست بازی صورتکهای خیالی درونش آرامش ندارد ...رهایش نمی کنند ...
او خسته تر از این حرفهاست ...خسته و شکسته ...آری او شکسته ...دلش میخواهد با صدای بلند فریاد بزند تا همه بدانند که او شکست ...او مدتهاست که شکسته ...او همان زمان شکست که رو به بچه هایش کرد و گفت : من و مادرتان دیگر نمی توانیم کنار هم باشیم ...همان زمان شکست که به خود آمد و صورت خیس از اشک فرزند کوچکش را دید که با هق هق میگفت نه ...نه ...نه ...او همان زمان شکست که دید فرزند دیگرش با سکوتی فریادگونه سر به زیر انداخته و به نقطه ای خیره مانده ...او همان زمان شکست که تپش قلبهای وحشت زده از ترس رها شدن را حس کرد وقتی که در آغوششان کشید تا آنها اشکهای یاغی اش را نبینند ...او همان زمان شکست که سحرگاه قبل از بیدار شدن طفلکانش بر بالینشان نشست و صورت فرشته وار شان را بوسید و رفت ...او همان زمان شکست که از سرمای درونش دست در جیب خود برد و تکه کاغذی یافت که بر آن نوشته بود : به بهترین پدر دنیا همیشه دوستت داریم تنهایمان نگذار ...او همان زمان شکست که خود را در برابر قضاوتی ناعادلانه با حکمی به دور از انصاف تنها دید ...تنها و بی دفاع ...بی دفاع در برابر سوءتفاهمهای بی پایان ...آری او شکست و شاید صدای شکستنش را هیچ کس جز خودش نشنید...حتی او هم نشنید ...
این ضربات پیاپی با بی رحمی تمام او را شکست و اکنون او مانده تنها و خسته ...او مانده خسته و زخمی ...او مانده و دلی پر درد و پاره پاره و راهی بی بازگشت که باید به پایان برساند ...او مانده و جسمی رنجور که به ضرب قرصهای رنگ وارنگ سرپا نگه داشته شده ...برمی خیزد و در تاریکی کیف خود را می یابد ...در جستجوی شیشه قرصهایش آن را می کاود...پیدایش می کند و تعدادی کف دستش می ریزد و بدون آب می بلعدشان ...شیشه را مدتی در دستانش می چرخاند و پرتابش می کند ته کیف ...به کاناپه که اکنون تخت خواب او هم هست باز می گردد و با همان لباسهای تنش دراز می کشد... برای مدتی خیره به سقف نگاه می کند و به دلهائی فکر میکند که او شکسته ... چشمانش را می بندد تا قطره اشک فراری مجال گریز یابد و روان شود و ...............
پ.ن : با خودت