تبليغاتX
قهـــوه خانه سنتـــی آمیرزا
                                               " اطلاعیه"


 به اطلاع اهالی محترم و نازنین قهوه خانه سنتّی و حومه میرساند به منظور گرامیداشت حضور مجدد نگین عزیز در صحنه بلاگ آباد و تقارن این مراجعت خجسته با لیله الیلدا ؛ بدینوسیله از شما همراهان همیشه در صحنه تقاضا میشود راس ساعت مقرر در سرای مشارالیه حضور بهم رسانید .بدیهی است ما هم کاسه  کوزه در دست همگام با شما عزیزان در محل حاضر و آماده پذیرائی شدن خواهیم بود.یه بدیهی دیگه اینکه مواد محترقه و آتش زا در محل توزیع خواهد شد.

رونوشت:

- معاونت محترم اورجانس!!!!!

- گروه امداد و نجات آتش نشانی منطقه جهت اطفاء حرائق احتمالی.


ما هم بریم بساط سماور و کافی میکر و قلیون و اینا رو بار کنیم ببریم خونه مادر بزرگ اینا.....دیر نکنین ها



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت توسط آمیرزا


سلام به روی ماه تک تکتون

همراهان گرامی:

مهری عزیزم از من خواسته یعنی امر کرده که شب "یلدا " از سایر دوستان و اهالی نازنین قهوه خانه خواهش کنم که اینجا دور هم جمع بشیم تا یلدائی به یاد ماندنی در کنار هم داشته باشیم . راستش من که از خدا خواسته ام و از صمیم قلب خوشحال میشم که همه قدم بر دیدگان من بگذارند از صبح هم رفتم بیرون تدارکات دیدم تا همه چیز آماده پذیرائی از شما مهربانان باشه ...اما....یه چیزی خیلی کمه ...یعنی جای یک نفر خیلی خالیه...کسی که همه از نبودنش و جای خالی او ناراحت و افسرده ایم ....کاش میشد که او هم با ما باشه و بر دیوان خواجه تفالی بزند و رونق بیشتر محفلمان باشد ... اما چه کنم که به نگین عزیز قول داده ایم که مزاحمش نباشیم ....پس جای او را خالی میکنیم و  همگی برای آرامش و شادی قلب مهربانش دعا میکنیم...

در ضمن دوست نازنینم علیرضا در کامنتش اشاره ای داشت به تصویری که از چهره من در ذهن خود ساخته و پرداخته ...البته میدونید که این چهره نگاری با آنکه در ادارات پلیس و اینترپل مرسوم هست فرق میکنه اساسی و فدوی سابقه هیچ جرم و جنایتی نداشته و ندارم ...البته اگه از تخلفات رانندگی بگذریم... اما از شوخی گذشته دوست دارم نظرتون رو بگین ...مایلم بدونم وقتی نوشته ها یا نظرات منو میخونید چطور شخصی و با چه مشخصاتی اعم از ظاهری یا رفتاری و غیره !!!( این" وغیره " خیلی مهمه ها ) را در نظر مبارکتون میارید ؟؟؟ در اظهار نظر هم آزاد هستید یعنی اینطور نباشه که از روی دلسوزی یه چیزی بگید که من دلم نشکنه ها ....میخوام بگم یعنی ما خیلی جنبه داریم و اینا... یا علی مدد. 

چشم انتظار قدوم مبارک شما ....  راس ساعت ۱۰ شب به بعد!!!!!!!!!


ضمنا" نوشت: بدیهی است به کسانی که نزدیکترین و شبیه ترین و البته بهترین تصویر " ما "را  ارائه نمایند جوایز خیلی نفیسی تقدیم خواهد شد .

   

لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت توسط آمیرزا


 

چو باد خــــــــــــزان وزید، ز بیداد روزگار ............در اکناف گلستان ، به اطراف لاله زار

چمن گشت چو حال ما، پریشیده و فکار............مُغَنی بیــــــــا بهم ، بنــــــالیم زار زار

                                من از پاره های دل ، تو از پرده های تار

 

نگین عزیز و گرامی؛

بالاخره آنچه که نگرانش بودم اتفاق افتاد... از مدتها پیش به دلم برآد شده بود که دیر یا زود با نوشته ای بدین مضمون از جانب شما رو برو خواهم شد...خاطرم هست مهری عزیزم  بعد از اینکه  این مکان را ساختید و به این حقیر سپردید ، از اینکه مبادا وجود اینجا دلیلی باشد که دیگر ننویسید ابراز نگرانی و ناراحتی کرده بود ...آن زمان سعی کردم او را دلداری بدهم و اطمینان خاطر از اینکه شما تنهایمان نمیگذارید... اما اکنون خود من هم بایستی باور کنم که وقتش رسیده ...یادآوری اینکه برای مدتی ولو محدود ننویسید تلخ است و ناگوار ...مایلم این تلخی را با بازگوئی قسمتی از خاطرات شیرینی که در این مدت کوتاه در محضرتان داشته ام اندکی تعدیل کنم...     

سبک نگارش و غنای ادبی شما و از همه مهمتر حرمتی که برای خوانندگان خود قائل بوده و هستید و شخصیت والا و قلب مهربانتان مرا مجذوب نوشته هایتان کرد ... یادم میاد که از خوانندگان خود خواسته بودید که با کلمات: میخ ، آش رشته و انرژی هسته ای شعر یا جمله ای بسازند. فکر میکنم این اولین مرتبه ای بود که به خودم جرات دادم و  در این پست نظرم را در قالب شعری ثبت کردم .... چه شور و شوق بی نظیری به راه انداخته بودید و چه مشارکت شور انگیزی بود از جانب خوانندگان عزیزتان ...یادش بخیر.

خاطرم هست یک بار نیمه های شب بود و یکی از نوشته هایتان را میخواندم که متوجه شدم  در حال پاسخگوئی به کامنتهای  محبت آمیز دوستان هستید ...همان زمان پروین خانم عزیز هم آگاه از این مساله داشت برای شما کامنت میگذاشت و تقریبا" حالتی شده بود شبیه به چت میان شما دو نفر ... ایشان مینوشت و شما بلافاصله جوابش را میدادید... من هم مثل نخودی خودم را انداختم وسط ... سلامی دادم و پاسخ از جانب شما.. شیطنتم گل کرد و شروع کردم به نوشتن کامنت...چندتائی که نوشتم شما  گفتید:" بابا مگه شما خواب و زندگی ندارید برید بخوابید دیگه عجبا " .... چقدر برایم جالب بود اینکه میدیدم پاسخگوئی به نظرات دوستان تا چه حدّ برای شما حائز اهمیت است ...در دل برایتان دعا کردم و از خداوند خواستم قوّتی بدهد به روح و جسمتان....یادش بخیر.

آن پست خانه مادر بزرگ یکی از زیباترین نوشته های شماست...تصویری از آن خانه قدیمی مادر بزرگ و جماعتی که در آنجا گرد آورده بودید و  هر کدام را به فراخور حالشان چند خطی مهمان نوشته محبت آمیز خودتان کردید...یادتان هست آن چای خوردن کنار باغچه و نگرانیتان از ابتلاء این حقیر به دیابت از مصرف زیاد قند ....و آن چای دارجیلینگ که در صندوقچه داشتید و آنرا به من هدیه دادید....یادش به خیر.

روز بیست و یکم آبانماه برای من اما روز دیگری بود ....روزی که مثل همیشه به خواندن سرایتان آمدم و آن نوشته سراسر مهر و محبت شما را دیدم .... با آن کلام زیبا و دلنشین خبر از تولد قهوه خانه سنتی دادید ... فقط خدا میداند که با دیدنش تا چه حدّ خوشحال شدم ...من که اصلا" نیّت و قصد نوشتن در سرم نبود، در مقابل این لطف و بزرگواری هیچ نداشتم قابل عرض جز اینکه دست بر دیدگانم بگذارم و بگویم به روی چشمانم ...سمعا" و طاعتا... آخر مگر میشد به دنیای محبتی که در مقابل دیدگان خود میدیدم نه بگویم ؟؟؟ هنوز هم وقتی یاد آن زمان ...آن روز بیاد ماندنی میافتم بی اختیار اشک شوق در چشمانم حلقه میزند ... پس از آن هم مشمول لطف و عنایت معاشران و یاران عزیز شدم ، که خود حکایتی دیگر دارد و خطی زیبا به یادگار مانده بر لوح وجودم از هر کدامشان....یادش بخیر .

.....و بسیارند از این دست خاطرات شیرین از نوشته هایتان چه در قالب پست و چه در مقام پاسخهایتان به کامنتها که انصافا" خودش دنیای دیگریست...یاد تک تک آن خاطرات به خیر .  

نگین عزیز ؛

 نیک میدانید که خاطرتان برای ما و بالاخص برای شخص من تا چه حدّ عزیز است و آگاه از این که در مقابل خواسته تان تنها سر تعظیم به نشانه اطاعت فرود میآورم و بس ...مسلما" دلتنگ شما و نوشته هایتان خواهیم شد اگر این غیبت به درازا بکشد!!!!!! اما مهمتر از دلتنگی ما، آرامش و آسایش شماست .اینکه شما را در معذورات اخلاقی قرار دهیم که تحت هر شرایطی بیائید و بنویسید چون ما دوست داریم و دلمان میخواهد ،عملی است به غایت منافی اخلاق و به تعبیر این حقیر از سر خودخواهی محض. از آنجائیکه شاگرد مکتب ایثار و محبت شمائیم اینگونه خواستن در تضاد است با آنچه آموخته ایم...پس با خاطری آسوده به هر تصمیمی که به صلاح شماست جامه عمل بپوشانید.

به قول کتایون عزیز :ما که در هر حال از این تصمیم حمایت میکنیم!!!!!!!.

همواره و بدون اغراق گفته ام بار دیگر میگویم اینجا را متعلق به خود نمیدانم که اگر هستم به خاطر وجود نازنین شماست ...که اگر سیاره ای در این بیکرانه کور سو ئی دارد ،بازتاب نوریست که از خورشید معرفتتان بر آن تابانده اید و بس...مطمئن باشید که هر زمان قدم بر دیدگان من بگذارید به غایت خوشحال میشوم ...اطمینان دارم که عنایت همراهان عزیز اینجا را باز نگه خواهد داشت و دیگر اینکه تخت شما در کنار آن پنجره مشرف به کوی شقایق دست نخورده باقی خواهد ماند.  

از خداوند متعال تندرستی و شادکامی برای شما و خانواده عزیزتان خواستارم.

الاحقر الاصغر مفقودالاثر مجهول المکان معلوم الحال میرزا قشم شم امین آبادی پلنگدری  

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت توسط آمیرزا


 

"مهری" به روزگاران مهرت نشسته بر دل

بیرون نمیتوان کــــــرد حتی یک از هزاران

دوست عزیز و نادیده ام مهری جان :

امروز که بعد از مدتی به مجازستان قدم گذاشتم و به سرای مهر تو آمدم... صفحه که باز شد باورم نیامد آنچه که میدیدم ...پس بستم و دوباره گشودمش...باز همان آمد که در لحظه اول قلبم را فشرده بود ...نوشته ای کوتاه که در عین اختصار دنیائی حرف ناگفته در پس خود دارد ... برای کسانی که با روحیات تو آشنا باشند  کار سختی نیست تجسم تصویر صورت معصوم و مهربانت زمانیکه آنرا نوشتی اینکه  چه حالی داشتی و چشمان نازنینت چگونه حال و هوای بهاری داشته اند ...مانند همیشه که با خنده های تو شاد شدم ...با بغضت باریدم و با غمت روح و قلبم را سیاه پوش کردم ...اینبار نیز چنان شد که باید... این همان درسی است که در مکتب مهرت آموختم ... نمیخواهم باورش کنم مهری جان ....از خدا میخواهم که آنچه دیدم یک شوخی باشد ... دلم میخواهد فردا بیائی و با شیطنت همیشگی ات بخندی و بگوئی که سر به سر ما گذاشتی... بیا و به سادگی من بخند که باورم شد ... بیا مهری جان.

مهری عزیزم ای آنکه نادیده مهرت بر دلم ریشه کرده ... اکنون که این نوشته را تایپ میکنم مه غلیظی بر چشمانم نشسته ...ابائی ندارم که اعتراف کنم... دارم میبارم ...از این که مبادا کاری کرده باشیم و ناخواسته و با خطائی سهوا" دل مهربانت را چنان رنجانده باشیم که اینگونه بروی ... کاش خسته شده باشی...کاش سرت به کار دیگری گرم باشد...کاش بخواهی سر به سر ما بگذاری...کاش تو هم مثل نگین عزیز رفته باشی سر کوچه تان ماست بگیری ...کاش ....کاش ... فقط نرنجیده باش ...فقط غمگین نباش ...  

همه ما گاهی احتیاج داریم به هر دلیلی در خلوت خود تنها باشیم ...  ولی این را بدان تو  در تنهائی خود هم تنها نیستی...ما با تو هستیم چون همیشه که بودیم ...روح و قلبمان با توست و تنهایت نمیگذاریم من شخصا" به این بودن افتخار میکنیم ... تو میدانی چه بسیار دلها که نگرانت  و چه چشمانی که به راهت میمانند تا بیائی و باز هم قابلمان بدانی و ما را در غم و شادیت شریک کنی ....

برای تو عزیزترین موجود خداوند آرزوی سلامتی و آرامش همیشگی دارم ....همواره به یادت هستم و چشم انتظار شروعی دوباره از تو. 

   پی نوشت:دوست خوبم کامران عزیز اطلاع داده که مهری جانم قادر به نشستن زیاد نیست و ظاهرا" احتیاج به استراحت دارد ...بیائید با هم با تمام وجود برای سلامتیش دعا کنیم ...مطمئنم که شما مهربانان قبل از اینکه من خواهش کنم این کار را انجام داده اید ... از خدا بخواهیم که سلامتش بدارد  .

از کامران عزیز هم که ما را در جریان امر گذاشتند سپاسگذارم .   

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت توسط آمیرزا


چی شد؟؟؟ بازم عقیده دارین پست قبلی جدی بود؟؟؟ البته شما که میدونین ما یعنی کلیه عوامل و دست اندر کاران برنامه اعم از نویسنده ،کارگردان، تهیه کننده، گروه فیلمبرداری، نودال، امپکس ،صدا ، گریم ،تدوین ، تله سینما ، حراست محترم گل گلاب آقا ماه ، حمل و نقل ، واحد سیار ، اهالی محترم محله ما ، همه بچه محل های با مرام که نوکر همه شون هستیم، عموم اینا، خاله زری جون که دستش درد نکنه با اون آش رشته ای که پخته بود...واقعا" که ما رو شرمنده کردی خاله جان... راستی مامانم پیغام داده که حتما" حتما" یادتون باشه مهمونی آخر هفته اون لباس صورتیه بود که دائی منوچ از قبرس براتون سوغاتی آورده بپوشین خیلی بهتون میاد ماشالله هزار ماشالله...آهان... بعدشم اگه تونستین زودتر بیاین که بیشتر ببینیم شما رو...یادتون نره ها....کاری ندارین ؟؟ فداتون بشم ایشالام ....خب کجا بودیم ؟؟؟ آهان ...بله عرض میکردم که ما همش در سعی و تلاشیم، شب و روز خواب و خوراک نداریم تا بتونیم برنامه ای تهیه و به خوردتون بدیم که مشابه اش را در هیچ قهوه خانه ای نه دیده و نه چشیده باشید...حالا اگه گاهی چای کمرنگ میشه یا قهوه یه کمکی  شب مونده است  دیگه به کرم (به فتح کاف و ر ) خودتون بر ما ببخشائید....چون شما بزرگوارید دیگه .

شاید این حکایت خیلی غریب نباشد...داستان کسانی که هول همه چیز هستند و از هر اتفاقی میخواهند به نفع خود بهره برداری کنند...ابن الوقت یا فرصت طلب یا به قول خارجکیها Opportunist ..شاعر گرانمایه  این موضوع را دستمایه شعری کرده که در ادامه میخوانیدش :  

 

شب جشن عروسی دختـــــــــری را..............بت سنگین دل سیـــمین بــــــــــری را

به نـــــــــزد خانمی مشاطه بــــــردند..............پــــــــری رو را بدان خانم سپـــــــــردند

کـــــه آرایش دهد رخســــــــــــار او را..............نکوتــــــر ســــــــازد آن روی نــــــــکو را

عروس خورده کاهو را یکی بــــــــــــاد..............بـــــــــه دل پیچیده بود و شیشکی داد

نه عمدا" بلکه سهوا" باد از او جست.............. به کلی کــــــــــــار دختر رفت از دست

ز خجلت ارغوانش زعفـــــــــــران شد..............گلش پژمرده از بــــــــاد خـــــــــزان شد

زن مشاطه چون این حال را دیـــــــــد..............پـــــــــی دلداریش آمــــــــاده گردیــــــد

زن مشــــــاطه انــــــــدر کار زد دست.............. بـــه پیش آن پــــری رو رفت بنشست

بگفت ای تـــــــازه سـرو بــــــوستانی ..............کـــــــــــرم کن بر کنیــــــزت مژدگانـــی

چو زن در زیــــــــر آرایش دهد تیـــــــز..............شگونهــــــا دارد ای شـــــوخ دل آویــــــز

بدین معنی که اقبــالش شود یـــــــار..............پســــــــر می آورد در اولیــــــــن بـــــــار

عروس از این سخن چون لاله بشکفت ..............مسرت را یکــــی بشـــکن زد و گفت

چو تیزیدن شگـــــون دارد بــــــــــرایم.............. اجــــــــازت ده یکـــــــی دیــــگر بزایـــــم

به پاسخ گفتش ای سرو گل انـــدام..............جـــــوان چون تو ندیـــــدم اینقدر خــــــام

تو این نــــــــوزاد اول را بپـــــــــــــرور.............. پس آنگــــــــه شو پی نـــوزاد دیگــــــر

بس است این را که زادی پرورش کن..............برایش فکر پوشــــــاک و خورش کــن

دهی آبـــــــاد از صد شهر ویـــــــــران..............بود بهتـــــــــــر به نزد نکته بینــــــــان

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت توسط آمیرزا


 در راستای اینکه بعضی از دوستان ضمن اظهار لطف  "ما" را نگین عزیز  دانسته اند لذا بدینوسیله مراتب تکذیب صریح و موکّد و به شدّتِ مورد یاد شده را اعلام و اذعان میدارد که ایشان یعنی "نگین "عزیز و بزرگوار ضمن اینکه خودشانند سَرور و بزرگ "ما" نیز هستند و بنده  یعنی الاحقر میرزا قشم شم بجز امر تلمّذ در مکتب ایشان به حرفه دیگری اشتغال نداشته و ندارم .  

در همین ارتباط و در راستای فرمایشات گرانقدر "نگین" عزیز طی سروده اخیرشان، روح میرزا قشم شم ثانی رضی الله عنه نازل و سروده زیر را برای این حقیر خواندند تا برای شما خیل مشتاقان این قهوه سرا بازش بخوانم.خدایش رحمت کناد.

 

قال شیخ میرزا قشم شم ثانی(ر.ع):

 

خواندی زن ذلیــلم ای صاحب کـــــــرامت

فـــرق است بین ذلت و آن کو کُند نجابت   

گر خواهی نباشی شمر و یزید و چنگیــز

زان رو روا نبـاشد نامش نهنـــــــــد ذلالت

مردانگی نباشد با نـــــام و ظاهر و ریــش

چون مرد زَهره دارد وندر پسش شجاعت

آرَد به عقد خویشتن دوشیزه ای مکـــرم

با پـای خود نهد گام در وادی اســــــــارت

رَبّ جلیل خوانده این امــــــر را چو سُنّت

پس لاجــــرم بخوانیم این فعل را نِکاحت 

خواهی اگر نبـــاشی در خیل زن ذلیلان

دوری گزین چون من، بگذر از این بلاهت

گر "میـرزا" نداند فن بیـــــــان شیـــــــــوا

اهل هنـر ببخشند بر او چنین جســـارت  

 

    

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت توسط آمیرزا


دوستان عزیز همیشه در صحنه قهوه خانه سنتی حضورتان را ارج مینهیم و خوش آمد عرض میکنم خدمت تک تک شما سروران گرامی .

حتما" ماجرای آن بنده خدا را شنیده اید که در مجلس عروسی اصرارش کردند که تکانی به خود بدهد اما او به جهت شرم حیا و شاید نا بلدی حاضر به رقصیدن نمیشد و بعد که به رقص آمد کسی را توان آن نبود که او را بنشاند، حالا یه جورایی شده حکایت این حقیر و نوشتن در اینجا و  عنقریب است که همگی دست به یکی کنید و ما را بنشانید سر جایمان!!!!  

خب بعد از این مقدمه بریم سراغ اصل قضیه . میخوام امروز در مورد یه موضوع خیلی مهم و حیاتی با هم صحبت کنیم... نظرتون چیه؟؟ موافقید؟؟  ای بابا چرا همه بلند شدن دارن میرن بیرون از مجلس.... بابا شوخی کردم جان خودم اصلا" ما را چه به بحث جدی، من که میدونم شما از راههای خیلی دور و نزدیک تشریف میارین اینجا که دور هم جمع بشیم، بگیم و بخندیم و با رعایت موازین قهوه خانه ای کمی هم تو سر و کلّه هم بزنیم. درستش هم همینه اگه کسی بخواد پند و نصیحت بشنوه میره میشینه پای تلویزیون سیما جون اینجا نمیاد که ،میاد؟؟؟ خب بگذریم....

 ببینم در این جمع  کسی هست که اهل فوتبال باشه؟؟!!یعنی به طور حرفه ای هوادار یه تیم باشه؟؟!! خب اگر نیست خیلی سخت نگیرید خود من هم اصولا" همیشه طرفدار اون تیمی هستم که اوِّله یعنی یه کمی بعد از اتمام مسابقه فینال من میشم هوادار اون که قهرمان شده ....اینجوری هم حس ورزشکاری و ورزش دوستی ارضاء میشه هم اینکه اعصاب نازنینتون رو حفظ میکنین برای امور واجبتر ....امتحان کنین بد نمی بینین....حالا این موضوع رو گفتم که بتونم مثالی بزنم ...

فرض کنید شما طرفدار سینه چاک و شیپور به دست یکی از تیمهای فوتبال پایتخت هستید. حالا خیلی مهم نیست کدومشون ... آبی یا قرمز خیلی فرقی نمی کنه... حالا که فرض کردین بریم سراغ مرحله بعد ...تصور کنید که مثلا" هوادار آبی پوشان هستید و در روز مسابقه جائی که شما نشستید درست مرکز ثقل هواداران با حال و پر شور این تیم باشه .... وسطای بازی به یک دلیل نا معلومی یهو میزنه به سرتون و شروع میکنید به هوار حسین کردن و تیم حریف که همان قرمز پوشان باشند رو تشویق میکنید، در این حالت چنانچه با روحیه انقلابی هواداران تیمها آشنا باشید پیش بینی اینکه در صورت مبادرت به چنین فعلی چه بر سر شما خواهد آمد چندان مشکل نیست، بعبارت ساده تر اگر زنده از ورزشگاه خارج شوید قطعا" درخت وجودتان پر بار خواهد بود!! 

 اما بعد از این اقدام متهورانه چه بر سر شما می آید؟؟!! منطقا" شما به عنوان یک عنصر خود فروخته  از جمع هواداران تیم آبی اخراج می شوید و از طرفی هواداران تیم مقابل هم شما را به عنوان یک عامل نفوذی قلمداد کرده و با این تلقی در جمع آنها هم پذیرفته نخواهید شد...بعبارتی از اینجا مونده و از اونجا رونده .... نتیجه عقلائی اینکه بهتره که از بیخ و بن از این معامله صرف نظر نموده و سعی کنید که به سر مبارکتان هم نزند که چنین کنید و چنان شوید...خب حالا سوال اینه که اصلا" اینهمه وراجی کردم که چی چی بگم؟؟!! عرض میکنم... شعر رو بخونید .

شاعر میفرماد:

گنج روان است زن سازگــــــــــــــار..............دولت جــــــــــاوید زن پارســــــــــاست

زن که نجیب افتد و صاحب عفـــاف ..............آیتــــــی از رحمت و فیض خــــداست

هست همه عیش جهانش به کام..............هر که زن خوش منشش در سراست

مرد که در خانه زنش یــــــار اوست..............گــــر همه درویش بود پادشـــــــاست

 

واجب التوضیح: ما دربست مخلص رنگهای فوق الاشاره هم هستیم . 

لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت توسط آمیرزا