تبليغاتX
قهـــوه خانه سنتـــی آمیرزا
 

تا بحال شده که با دیدن یک منظره ،یک شیء، شنیدن صوتی یا حتی استشمام یک رایحه ،خاطره ای در ذهن شما تداعی بشه که ظاهرا" هیچ ارتباطی بین این دو پدیده وجود نداره ؟؟!!!  فرض کنید آهنگی از رادیو پیام داره پخش میشه و با شنیدنش به یاد قورمه سبزی دست پخت مادرجان بیافتیم!!!! قطعا" نقاط مشترکی بین آن خاطره و این محرک در ضمیر ناخودآگاه ما وجود داره که تصور میکنم با وقوع و حدوث عوامل بیرونی، مغز طی یک فرایند پیچیده با تطبیق مشترکات، رد آنها را در گذشته پیدا کرده و نتیجه به شکل یادآوری خاطرات در ذهن متجلی میشود .... اجازه بدید مثال عینی اون رو عرض کنم....  

دیروز غروب که از سر کار برمیگشتیم ترافیک وحشتناک تر از همیشه بود ، تا چشم کار میکرد فقط ماشین بود و ماشین که به گونه ای متصل بهم شبیه به زنجیری سرخ فام در گرگ و میش  عصرگاهی تا خط افق امتداد داشت و لاک پشت وار به کندی میخزید و جلو میرفت ...موزیک ملایم ، گرمای مطبوع بخاری به همراه خستگی کار روزانه معجون خطرناکی تولید کرده بود که اهل فن واقفند، کمترین اثرش افزایش وزن پلکها است و غش در پی آن ....برای تعدیل اثر این ترکیب مهلک، سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و رفتم سر وقت زیر و رو کردن بایگانی راکد خاطرات ....در همین احوالات و با چشمان نیمه باز ، چیزی در پشت شیشه عقب ماشین جلوئی نظرم رو جلب کرد....چشمها رو تنگ کردم که بهتر ببینمش ...جسمی سفید رنگ که در اثر بازتاب نور درخششی خاص داشت...آن جسم یک "کلاه ایمنی" بود ... از همانهائی که معمولا" در کارگاههای ساختمانی باید بر سر بگذاری تا اگر خدای ناکرده پاره آجر یا قلوه سنگی ،در راستای اثبات قانون برادر نیوتن مسیرش را به سمت کلّه مان کج کرد، دچار فرار مغزها نشویم!!!! 

 نمیدانم چرا با دیدن آن کلاه بیاد سالهای دوره جوانی اوّلم افتادم ... به یاد  آن زمانی که خام بودیم و جویای نام... همان زمانی که شاید برای اولین بار توی عمرمان فکر کردیم برای خودمان کسی شدیم و فاتحانه خود را در اوج قله رفیع علم و دانش و همتراز جناب "نیل آرمسترانگ" (کاشف القمر !!!! ) میدیدیم ... یعنی همان موقع که با قرض و وام ، وجه مورد نیاز برای خرید یک "سامسونت " را جور کردیم ...حقیقتش آن روزها خیلی مهم نبود که  مثلا" شلوار و پیراهن  عاریه بر تن کنیم... از غریبه که به ما نرسیده بود ، خدا خیرش بدهد اخوی ارشدمان را ....او که میخواست لباسهای مستعملش را  به نیازمندی ببخشد ...خب چه کسی از ما مستحق تر و دم دست تر ... خلاصه آن بنده خدا همه رقم به دادمان رسید الا  این یک فقره که بر ذمه خودمان بود ابتیاعش ... آن زمان باورمان بر این بود که داشتن این" کارت شناسائی همراه" !!!! از نان شب هم واجبتر است و در فقدانش ،به قصد طلب علم و دانش تا سر کوچه هم بُردمان نمیرسید چه رسد به "ولو فی الصین "...البته تقصیر هم نداشتیم ....اصلا" اگر آنرا دستمان نمیگرفتیم مردم کوچه و بازار و در و همسایه علم غیب نداشتند که بدانند ما راهی مکتبخانه ایم و نه گرمابه ؟؟؟!!!!

بین خودمان بماند ، این مساله برای ما تا حدود زیادی  هم حیثیتی شده بود ....اهل چشم و هم چشمی نبودیم هیچوقت ، اما خیال اینکه  آن جوانک همسایه پشتیمان از اینها دارد و ما نداریم شده بود کانهو خار مغیلان در چشممان ....هنوز پولش دستمان نبود که سپردیم به میرزا عبدالحسین خان خراز که یک عدد مرغوبش را از بندر برایمان بیاورد ....آنهم بدون بیعانه و وجه الضمان... خدا عمر با عزت به بچه هایش بدهد..وقتی رسید و رفتم به قصد تحویل ،از همان نگاه اول مهرش به دلمان نشست و خاطر خواه جمالش شدیم ....انصافا" خیلی هم کمک حال و دستگیرمان بود ....خاصّه  روزهای بارانی که نان سنگک تازه را داخلش جا ساز میکردیم مبادا تر و خمیر شود ....خلاصه ذوقش را خیلی داشتیم ....هفته ای یکبار هم با روغن مار هندی بدنش را چرب میکردیم که پوستش ترگُل بماند ... یادش به خیر، روزگاری داشتیم ما با هم ...

القصه ،آن صحنه کلاه ایمنی را مکرر دیده بودیم و همیشه به دنبال چراییش ویلان و در حکمتش حیران .....استعلام از اهل فن را هم جایز ندانستیم، مبادا حمل بر طیره عقلمان شود .... اینکه چطور میشود ، آن کلاه به جای اینکه روی صندلی جلو و کنار دست صاحب عزیزش باشد، باید آن عقب و در تنگنا بنشیند ،که چه ؟؟؟!!!! مگر مشابهتی باشد میان ایشان و مرحوم "سامسونت" ما .....الله اعلم .

 

لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت توسط آمیرزا


 

هشدار:    خواندن این پست به افرادیکه سابقه بیماری قلبی/ عروقی دارند توصیه نمیشود. 

 

سالها قبل ، زمانیکه دانشجو بودم اتاقی را از یک خانه قدیمی متعلق به خانمی مسن که بعد از مرگ همسرش در آنجا به تنهائی زندگی میکرد اجاره کردم . بچه های این خانم برای اینکه مادر تنها نباشه و ضمنا" منبع درآمدی هم داشته باشه با ساخت یک اتاق در گوشه حیاط آنرا به دانشجویان اجاره میدادند .وقتی به آنجا نقل مکان کردم پروین خانم(صاحبخونه مهربان) به دیدنم آمد و ضمن خوش آمدگوئی یک تخته فرش قدیمی و رنگ و رو رفته که به گمانم قدمتش به زمان ایلخانان مغول برمیگشت به من هدیه داد و با دعای خیر دست ما را در دست اتاقمان گذاشت ...این فرش شد مایه فخر و مباهاتمان ،البته در مقایسه با کارتن یخچال ارج ، فرشی بود بافته از ابریشم چین و ماچین.

در قسمت جنوبی حیاط یعنی جایی که اتاق من قرار داشت ،ردیف درختان چنار کهنسال به حالت خبر دار و با قامتی افراشته ، آمد و شد روزها و آدمها را به نظاره ایستاده بودند.زمانی که نسیمی میوزید صدای سایش باد و برخورد برگها سمفونی زیبا و گوش نوازی را خلق میکرد.   

بیشتر روزها کلاس داشتم و وقتی برمیگشتم بعد از خوردن مختصر نان و خرمائی !!!!خودم را با درس و مشق مشغول میکردم . گاهی اوقات با توجه به حجم درسها  که ناگزیر تا نیمه های شب بیدار بودم ، سکون وسکوت مطلق شب باعث میشد صداهای عجیب و غریبی که ترس و وحشت به جانم می انداخت را بهتر و واضح تر  بشنوم...مثلا" اون اوائل نشسته بودم و غرق در حل مسائل که ناگاه صدائی مثل شکستن شاخه خشک درخت یا صدائی شبیه به سقوط جسمی از ارتفاع به گوش میرسید و من هم به سان اسطوره شجاعت!!! بسم الله گویان سرکی به اطراف حیاط میکشیدم و چون همه جا را امن و امان می یافتم، ظفرمندانه به اتاقم برمیگشتم.

یا اینکه وقتی میخوابیدم صدای شُر شُر آب از کف اتاق به گوش میرسید ، وقتی موضوع رو به پروین خانم گفتم جواب داد که: "ای مادر... از بس که درس میخونی ،خسته میشی و این صداها به گوشت میرسه ،اینا صدای خستگیه ..."ما که هیچوقت ربطش را نفهمیدیم اما به احترام سن و سال ایشون میگفتم آره ...حق با شماست ...شایدم علتش همین باشه...ولی باز هم موقع خواب ، من بودم و سکوت شب و صدای پای آب... بعد از ماهها دیگه این صدا برام عادی شده بود بطوریکه اگه شدت آن  کم میشد بیخوابی میزد به سرم!!!!

طی دو سال اقامتم در این خانه، همه چیز بخوبی پیش میرفت تا اون شب کذائی ....

فصل امتحانات نیم ترم بود و از بس وسط کتابها بیل میزدم آنچنان خسته و هلاک میشدم که شبها سر مبارک هنوز به ده سانتی متری بالش نرسیده، نفسها عمیق میشد و از دار دنیا موقتا" میرفتم...اون شب هم تا ساعت سه صبح بیدار بودم و از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد ...یادمه داشتم خواب میدیدم با یه عده رفتیم کوه و همینطور که خرامان خرامان قدم برمیداشتم یهو حس کردم زیر پام خالی شد و در حال سقوط با تقلائی از ترس جان سعی میکردم خودم رو نگه دارم، اما سقوط ادامه داشت تا اینکه به جائی برخورد کردم و از خواب پریدم...

وقتی که نفس زنان و مضطرب لای چشمها رو باز کردم همه جا تاریک بود ...گیج و منگ بودم ...مرز خواب و بیداری هنوز برایم نامشخص بود ....اول فکر کردم هنوز دارم کابوس میبینم و سعی کردم خودم رو بیدار کنم...ولی نه... متاسفانه کاملا" بیدار بودم ... تمام هیکلم خیس آب بود ...به حالت وارونه ،طوری که سرم پائین و پاها بالا بود ، سقف اتاق رو که نور چراغهای خیابون بهش تابیده بود میدیدم. اما.... صبر کن ببینم...چرا اینقدر سقف از من دور شده؟؟؟!!! جواب این سوال رو خیلی زود پیدا کردم ، یعنی زمانی که فهمیدم ته چاهی به عمق  حدود سه متر تشریف دارم !!!!! رفقای من ، یعنی رختخواب عزیز و فرش ابریشم نازنین هم وظیفه محافظت از جانم را در این سقوط آزاد بر عهده داشتند.

به زحمت و آروم از جا بلند شدم... زمین زیر پام شُل و نرم بود ...کمی که چشمهام به تاریکی عادت کرد ،تونستم اطراف را بهتر ببینم... ریشه های درختان در هم تنیده از همه جای  این مغاک خوفناک آویزون بودند ...ناخودآگاه بیاد پیرمرد سائلی افتادم که چند روز قبل از من پول خواست که دارو برای همسر بیمارش بخرد و من تمام پول همراهم را که حدود پنجاه تومن میشد بهش دادم...و او دعایم کرد: " خیر از جوونیت بینی پسرم...ایشالا که جدم در سرازیری قبر دستگیرت باشه" .

تنم خیس بود و از سرما به شدت میلرزیدم ولی خوشحال بودم که هنوز نفس میکشم... تلاشم برای بیرون آمدن بیهوده بود چون دیوارهای چاه به شدت نم کشیده و خطر ریزش داشت .فریاد زدن و کمک خواستن هم دردی را دوا نکرد چرا که تمام گوشهای شنوا در خواب ناز بودند ... ناگزیرنشستم و پتوی خیس را بدور خود پیچیدم و به انتظار صبح و امدادی از غیب.  

حدود ظهر بود که مهران(یکی از همکلاسیهام) به خانه ام آمد و چون کلید داشت وارد شد . با فریاد یا حسین او به خودم آمدم ...صدایش کردم و گفتم من خوبم فقط یه کاری کن از اینجا بیام بیرون...چند ساعت بعدش با کمک مامورین آتش نشانی از آن گور موقت بیرون کشیده شدم .

 پروین خانم در حالی که به شدت ناراحت بود گریه کنان گفت:" هزار بار به این بهرام(پسرش) خیر ندیده گفتم این لوله آب رو تعمیر کنه ....هی پشت گوش انداخت اینم نتیجه اش جوون مردم رو برد تا یه قدمی مرگ" ....منم دلداریش دادم و گفتم شما ناراحت نباش اون بنده خدا هم حتما" خسته بوده لابد!!!!

پی نوشت قبلی:بر اساس اظهارات پروین خانم این چاه  قدیمی و متروک رو سالها پیش حفر کرده بودند ولی به خاطر تغییر نقشه بنا ،بلااستفاده میماند و آنها هم آنرا پُر نمیکنند و نگهش میدارند برای روز مبادا ...آنطوری که دستگیرم شد گویا لوله اصلی آب  ساختمان که زیر اتاق من  قرار گرفته بوده ، ترکیدگی داشته و ماهها و شایدم سالها با خیال راحت زیر اتاق رو شسته و برده بود داخل این چاه ...تا زمانیکه در آن روز مبادا نصیب ما شد!!!!         

پی نوشت بعدی: برای اینکه تصویر بهتری از چاهی که یوسف زمان !!!!! را بلعید داشته باشید، یک فضای دو در سه و به عمق سه متر را در نظر بگیرید.حقا" وحشتناک بود ...یعنی زمانی که از بیرون به هیبت چاه نگاه کردم تازه فهمیدم ترس یعنی چه.

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت توسط آمیرزا



حضور بی مثال حضار محترم و محترمه عرض سلام و ارادت دارم و همچنین پوزش بلند بالا به علت تاخیر در برگزاری مراسم اختتامیه مسابقه " تجسمها" ،جا داره در اینجا تشکر کنم از مشارکت صمیمانه شما عزیزان و همچنین کلیه دست اندر کاران این برنامه .

سرانجام هیات داوران حوزه سمعی و بصری قهوه خانه سنتی با تلاش خستگی ناپذیر و پس از بررسی و تعمق در آثار  و نظرات ارسالی به این دبیرخانه در زمینه هنرهای تجسمی از میان هزاران طرح دریافتی آثار برگزیده شایسته دریافت جوایز این دوره را انتخاب و به شرح زیر اعلام میدارد :


1- جایزه ویژه سماور زرین و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به خانم پروین برای خلق اثر "شکل مهربانی" با بهره گیری از سبک رئالیسم.همچنین هیات داوران به منظور قدر دانی از تلاشها و حضور خالصانه ایشان را شایسته نوشیدن پنج وعده چای تازه دم روزانه در قهوه خانه سنتی  دانسته است.

2 - جایزه ویژه کبریت بلورین و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به خانم مهری برای خلق اثر "جوان رعنا" با بهره گیری از سبک سوررئالیسم نوین .همچنین هیات داوران نامبرده را شایسته دریافت جایزه ویژه اشتراک مادام العمر محصولات چی توز از سوپر قارداش دانسته است.

3 - جایزه ویژه تندیس کمر باریک لب طلائی و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به آقای علیرضا برای خلق اثر "مرد بی سبیل با ابروهای کلفت" با بهره گیری از سبک اکسپرسیونیسم .همچنین جایزه ویژه بند کفش طلائی برای خلق اثر "اداره جای اینترنت بازی نیست"برای نامبرده.

4 - جایزه ویژه تندیس لبان اناری و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به آقای کامران برای خلق اثر "عین داداشم میخوامت" با بهره گیری از سبک کلاسیسیسم. همچنین نامبرده به علت مشارکت اکتیو در امورات قهوه خانه شایسته برخورداری مادام العمر از قهوه مخصوص کلمبیائی میباشد.

5 - جایزه ویژه قوری زرین و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به خانم مهناز برای خلق اثر "شوخ نکته سنج"با بهره گیری از سبک رئالیسم.

6 - جایزه ویژه فنجان زرین و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به خانم سیما برای خلق اثر "آرامش و لبخند" و همچنین اثر جنبی "چهره های آرام" با بهره گیری از سبک رئالیسم .همچنین جایزه مخصوص هیات داوران شامل کف و سوت ممتد برای بهره گیری بجا و مناسب نامبرده از حس ششم .

7 - جایزه ویژه قلیان زرین و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به خانم کتایون برای خلق اثر "عائله مندی"با بهره گیری از سبک تلفیقی رئالیسم و مینیمالیسم. همچنین هیات داوران از نامبرده در هر حال حمایت میکند.

8 - جایزه ویژه کافی میکر زرین و دیپلم افتخار بهمراه اشتراک رایگان قهوه خانه سنتی به مدت مادام العمر به خانم خاتون برای خلق اثر "مردان خوش تیپ هالیوودی"با بهره گیری از سبک کلاسیسیسم مدرن. اثر جنبی نامبرده "من هرگز اشتباه نمیکنم" هیات داوران را برای دقایقی به حالت اغما فرو برد .

همچنین هیات داوران بانو نگین را به دلیل تلاشهای مستمر و بی شائبه و ایفاء نقش پیام آور شادیها شایسته دریافت جایزه ویژه تخت زرین بهمراه لوح یادبود و افتخار منضم به اشتراک مادام العمر قهوه خانه سنتی و همچنین بلیط رفت و برگشت سفر زیارتی عتبات عالیات برای ایشان و تیم همراه دانسته است.

با تشکر مجدد از حوصله و همراهی شما تا مسابقه ای دیگر ...


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت توسط آمیرزا