تبليغاتX
قهـــوه خانه سنتـــی آمیرزا


 

دوستان عزیز ،سروران گرامی 

 با کسب اجازه از شما بزرگواران ،برای مدتی در محضر مبارکتان نخواهم بود ...مدتی که پایانش بر خودم هم پوشیده است ...باور بفرمائید هیچگاه تا بدین حد از یافتن کلماتی که بیانگر حال و هوایم باشد عاجز و ناتوان نبوده ام ....ایکاش میشد و ایکاش میتوانستم آنچه را که در دل دارم بیان کنم ....

از این مدت کوتاهی که در خدمتتان بودم خاطرات بسیار شیرینی در ذهن دارم ...خاطراتی که تا ابد و تا هستم با من خواهند ماند و هر آینه ،یادآوریشان لبخند بر لبانم خواهد نشاند...بیاد تک تک شما عزیزان خواهم بود ...شما که مشفقانه مرا در جمع صمیمی خود پذیرا شدید...شما که مهر و محبت و یکرنگی ، صفا و صمیمیت و احترام را بر من ارزانی داشتید ...شما که در نهایت بزرگواری بر عیوب و قصور من قلم عفو و بخشش کشیدید...شما که همدم و مونس لحظات تنهائی من بودید...از همه شما سپاسگزارم.

آدمی است و دمی ...هیچ کسی را خبر از لحظه ای دیگر نباشد ....لذا اگر در این مدت جسارتی کردم و اگر دلی را نادانسته و سهوا" با کلام یا عملم رنجاندم ،امیدوارم که به بزرگی خود بر من ببخشائید و حلالم کنید .... درهای اینجا تا همیشه بروی شما عزیزان باز خواهد بود ...اینجا یادآور زیباترین و بهترین روزهای عمرم در مجاورت انسانهائی به غایت والا و وارسته است که خداوند سعادت همنشینی آنها را نصیبم نمود .     

برای همگی شما صحت و تندرستی و توفیق روزافزون در امور را از حضرت باریتعالی مسئلت دارم .

ارادتمند شما:

 الاحقر والاصغر مفقودالاثر مجهول المکان معلوم الحال میرزا قشم شم امین آبادی پلنگدری    

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت توسط آمیرزا


 

با اندکی تاخیر به مناسبت اتمام دوره هشت ساله ننگین ریاست جمهوری  "جرج دبلیو بوش" از آنجائیکه دامنه جنایات و خرابیهای ببار آمده ناشی از سوء مدیریت و سیاستهای  زورمدارانه و ضد بشری وی در سراسر عالم تاثیرات منفی بسیاری بهمراه داشته ، لذا اعمال اقدامات تنبیهی بر وی امری است اجتناب ناپذیر، از دادگاه جنایات جنگی گرفته تا ......

در همین راستا شیخ میرزا قشم شم ثانی رضی الله عنه افاضاتی فرموده اند که نظر مبارکتان را بدان جلب مینمایم :


شنیدستم تنی چند از ظـــریفان................به فن طیبت و شوخی حـــریفان

بجائی مجلسی تشکیل دادنـــد................بنا را صحبت از "جرج بوش"نهادند

که دیدی تا کجا آن مرد خونخوار................بــــه بد بنمود گیتی را گرفتـــــــار

سزای این جنایتهای بـــــی حد................چه باید کـــــــرد با آن آدم بــــــد؟!

یکی گفتا اگر افتـــــــــد بدستم................دو پایش را ز زانــــــو میشکستــم

یکی گفتا اگر گردد اسیـــــــــرم................شود بــــی گفتگو آمـاج تیــــــــــرم

یکی گفتا زتن میکندمش پوست................که با شیطان نگردد هیچگه دوست

غرض هرکس بنوعی حکم میکرد..............ظریفی زان میـــــانه سر بــــرآورد

کــــه جانا خوب گفتید آنچه گفتید................ولــــی اصل حقیقت را نهفتیــــــد

اگـــــر او را بدین داعـــی سپارند................مجــــــازات ورا بــــر من گــــذارند

نمایم مونسش با همسر خویش................به یک مه تا که بیند کیــــفر خویش

به خانم یک مهش دمساز سازم................که شمعش را بـــــدان آتش گدازم

تمام این حرف را کـــردند احسن................کـــــه بودند آگــــه از اخلاق آن زن

بگفتم مر تو را این نغز اشعـــــار................ز هنجـار زنـــــــان شوهـــــــر آزار

 

  امید که آخر و عاقبت آنجناب و مجازاتی که بر او رفت درس عبرتی باشد برای جانشینش برادر حسین خان اوباما .

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت توسط آمیرزا


 

شب است و سکوت و خیال دل انگیز تو ، سکوتی آکنده از طنین نغمه های تو ، سکوتی مملو از عطر حضور تو...سکوتی که به اکمال نقش میزند ناگفته های ذهن مرا...سکوتی که زمزمه ها دارد برایت و میشنوی آنچه را که باید ... دیر زمانی است دیدگانم با خواب بیگانه اند، مدتهاست مرا لذتی است در بیداری که حلاوت هیچ خوابی با آن قرین نباشد ... وقتی خواب در برم میگیرد یعنی آن زمان که روح خسته از کشیدن بار تن به جولان در می آید ،مرا هیچ سیطره ای بر آهوی رمیده خیالم نیست تا نشانی کویت را بدهم و تو ملجاء و پناه آن باشی ،به خواب که میروم دیگر تو را نمی بینم ،دیگر آن ندای آسمانی را با گوش جان نمی شنوم ... و این ندیدن و نشنیدنت سخت دلتنگم میکند و تو  میدانی که دلتنگی چیست و چه میکند...

 گفتی همواره خواهی بود ، میدانم که وعده و قولت حق است ، آن هنگام که در تنهائی و خلوتم میخوانمت تا راز دل با تو بگویم ،میآئی و میشنوی ... من از درد میگویم و دلتنگیها ، تو از درمان میگوئی و از امید به روزهای روشن آینده ... کلام دلنشینت آرامش بخش روح آشفته ام میشود و آن میکند که آب با آتش ...

دیشب من بودم و خیال تو ...شبی بود آرام ، بقدری آرام که میشد صدای تلنگر دانه های درشت برف را به شیشه پنجره شنید... در این آرامش و سکون تنها صدای برخورد گاه به گاه قلم بر "نقش عشق" بود که سکوت شب را میشکست...آرام آرام تکه هایی از تنش جدا میشدند و جایش را بخشی از وجودم پر میکرد...آن قسمت از وجودی که تو خالقش بوده ای .... وه که چه لذت نابی دارد عشق بازی با این نقش.... چه شورانگیز است تماشای رشد و تکاملش و دیدن چگونه جان گرفتنش ... از آن دلنشین تر اینکه تو مرا به نظاره نشسته ای و شاهدی بر خلقتش ...

 دلم میخواهد اعترافی کنم در پیشگاهت ....مایلم بدانی که چقدر دلم میخواست میتوانستم زمان طولانی تری در کنارم داشته باشمش ...تا که نهایت لذت حضورش را درک کنم ...به خود گفتم هرچه بیشتر با من بماند حرفهای بیشتری خواهد داشت برای بازگو کردن ...حرفهائی که تکراری است برای تو  که حتی ناگفته ها را نیز میدانی .دیشب گفتمت بر سر قولم هستم و در زمان موعود آنرا با کمال میل تقدیمت میکنم.... آنچه را که تو خالقش بودی با دستان من... این پاره روح و تنم را.

 ساعاتی است که شب از نیمه گذشته ... دلم نمیخواهد قلم راوی خستگی ام باشد،نگران آنم که مبادا رد خستگی انگشتانم را در جای جای آن حس کنی ....پس برای دقایقی چشمانم را بستم و تو را دیدم که آرام و بیصدا نشسته ای و نگاهم میکنی ...برخاستم و نگاهی به بیرون انداختم ...همه جا یکدست سفیدپوش شده بود ...هوس یک فنجان چای داغ را که تازه دم کرده بودی در تمام وجودم حس کردم... فنجان چای را آوردم و کنار پنجره  نشستم ... کتاب لسان الغیب را گشودم و این شعر آمد :

 

دیگر ز شاخ ســـرو سهی بلبـــل صبور.............گلبانگ زد که چشم بد از روی گل بدور

ای گل به شکر آنکه توئی پادشــاه حسن.............با بلبلان بیدل شیــــــــدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکــــــایت نمی کنــــم.............تا نیست غیبتی نبود لــــــذّت حضور

گر دیگـــــران بعیش و طرب خرّمند و شـــاد.............ما را غم نگــــار بُود مایه ســـــــرور   

زاهد اگر بحور و قصور است امیـــــــــــــدوار.............ما را شرابخانه قصور است دیار حور

می خور ببانگ چنگ و مخور غصّه ور کسی.............گوید ترا که باده مخور گو هوالغفور

                                حافظ شکایت از غم هجران چه میکنـــی

                                در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

 

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت توسط آمیرزا


 

تقدیم به تمام مادرانی که خمیده شدند تا فرزندانشان راست قامت بمانند . 

 

دیشب به خوابم آمدی . خواب دیدم غروبی بود گرم و دل انگیز در میانه تابستان و من نشسته بر فرشی که گسترده بودی در گوشه حیاط  ، تو را نظاره میکردم که پروانه وار در میان گلهای آن باغچه کوچک، عاشقانه آنها را تر و خشکشان میکردی...با دستان نازنینت برگهای خشکیده را که مانع خود نمائی تازه رستگان میشد میچیدی و قربان صدقه قد و بالایشان میرفتی. صورت رنگ پریده ات با آن چین و شکن یادآور مهتاب بود و لبخندت خاطره خنده غنچه رز گوشه باغچه مان . خاطرم هست ردیف شمشادهای حاشیه حیاط را به فشار آب سپردی و سر تا پایشان را شستی ...بوی خاک برخاست...بوی نم ...بوی خاک نم دار...و خنکای نسیمی که گاه و بیگاه از لا بلای شاخه های شمشاد گریزی میزد  به سویم و مرا وامیداشت به نفسهای عمیق تا پر کنم تمام حجم ریه هایم را از رایحه خوش آن لحظه ...

آرام به طرفم آمدی و رو به رویم نشستی...کنار آن سماور نفتی ورشو یادگار مرحوم مادربزرگ...تکیه بر پشتی زدی و پاهای نحیف و خسته ات را دراز کردی تا دمی بیاسایند...چشمانت را بستی و زیر لب زمزمه کردی ....چیزی شبیه به دعا....در این هنگام صدائی از داخل خانه به گوشم رسید ...صدای آشنا...صدائی که سالها دلتنگ شنیدنش بوده ام...صدای پدر بود...برخاستم و مشتاقانه به طرفش رفتم ...دلم میخواست در آغوش بگیرمش... ببوسمش و سر بر شانه اش از دلتنگیها و تنهائیهایم بگویم...ولی او ترا میخواند...سرم را به طرف تو چرخاندم ...ندیدمت ...نبودی... گوئی رفته بودی... هراسان به سمت پدر برگشتم... او هم دیگر نبود... صدائی نبود... هیچ نبود ... هردو رفته بودید ...  خواستم بدنبالتان بدوم....اما توان حرکت نداشتم...پنداری دستانی قوی مانع حرکتم بودند... خواستم صدایت کنم ...فریاد بزنم ..اما صدا در گلویم خفه شده بود ... در عجز و استیصال کامل دست و پا میزدم .... ناگهان با تکانی شدید از خواب پریدم...

عرق سردی که بر پیشانیم نشسته بود با پشت دستم پاک کردم...نفسم تند شده بود ...عطشناک لیوان آبی که بالای سرم بود لاجرعه سر کشیدم...کمی حالم بهتر شد...چشمانم را بستم و فاتحه ای نثار روح پدر کردم و دعای خیری بدرقه راه تو... هراس داشتم از به خواب رفتن دوباره و دیدن آن کابوس وحشتناک ...از پنجره نگاهی به آسمان انداختم ...هوا داشت کم کم روشن میشد...غلتی زدم و قسمتهای ابتدائی خوابم را مزه مزه کردم تا طعم شیرین یاد تو تمام سلولهای بدنم را پر کند... به یکباره دلم هوایت را کرد...هوای دستان پر مهرت را...هوای آن آغوش امن را... هوای بوسه های حیات بخش را .... هوای بوی تنت را.

خیالم را مجال پرواز دادم... فکرم پر کشید و مرا با خود به سالهای دور برد... به آن شب سرد زمستانی ...  آن زمان که برای رهائی از سرمای بهمن ،منقل زغالهای افروخته را کنار کرسی گذاشته بودی تا از شعله اش اتاقمان گرم شود و هیچ ندانستی که گاز آن میرود تا جانم را بستاند...یادم می آید که پائین اتاق مشغول بازی بودم...و دیگر هیچ از آن شب به یاد ندارم جز آنچه که تو بعدها برایم باز گفتی... وقتی صدایم زدی و جوابی ندادم بی هیچ درنگی مرا بغل گرفتی و با پای برهنه بدون بالاپوشی مناسب به خیابان دویدی و فریاد کمک سر دادی ...حتی حاضر نبودی برای لحظه ای مرا به پدر بسپاری و چیزی تنت کنی ... محکم مرا به سینه ات فشردی و ملتمسانه از خدا خواستی مرا به تو بازگرداند... هر بار که این ماجرا را برایم باز خواندی  پهنای صورت مهربانت پوشیده از اشک شد ...خدا میداند چه بر تو گذشت در آن لحظات بیم و اضطراب ... برایم گفتی که انگار هوای تازه باعث شد که من جانی دوباره بگیرم و باز هم نفس بکشم ... اما من میگویم صدای ضربان قلب عاشقت بود که مرا به زندگی بازگرداند....تولدی دوباره نه از بطنت که اینبار از قلبت .

بیاد دارم چه بسیار شبهائی که در تب میسوختم و تو هم بر بالینم تب میکردی و هر از گاهی دستانت را که از کار طاقت فرسا ترک خورده بودند، بر پیشانیم میگذاشتی مبادا تبم بالا رود و تو ندانی...خاطرم هست چه روزهائی  در سرمای سخت زمستان، آن زمان که تمام راهها بسته بود و تو برای درمانم در میان برف و بوران مرا بغل میگرفتی و پای پیاده تمام راه را طی میکردی تا به مطب دکتر برسیم...و فقط خدا میداند که تو چه ها که نکردی ...فقط خدا میداند و بس.... 

 مادرم ...ای که هستی ام تا هستم مرهون و مدیون وجود نازنین توست...ای که تا بدین پایه رسیده ام شب و روز را بر خود حرام کردی و درهای تمام لذائذ دنیا را بر خود بستی تا قدکشیدن ما را که تنها لذت و مطلوبت بود به نظاره بنشینی آنهم در بهترین سالهای جوانیت ...ای آنکه الفبای عشق و دلدادگی و گذشت را به من آموختی ...آخر کدامین واژگان را بضاعت آن باشد تا به تصویر کشند اوج ایثار و فداکاریت را ؟؟؟ چگونه میتوان  عظمت روحت را با حتی با زیباترین کلمات به تصویر کشید که در خور شان تو باشد ؟؟؟نیک میدانم تلاش من نیز برای یافتن جملاتی که گویای قدر شناسیم باشد امریست محال و ناممکن ... مگر بر خاک پایت افتم و پیشانی بر آستانت گذارم و بر دستانت بوسه زنم تا شاید تنها قطره ای از آن دریای بیکران عشق و ایثار را شکرگزار باشم ...هرچند خودت همیشه گفته ای : "مادران، عشاق بی عارند که بی هیچ چشمداشتی وجودشان را و هست و نیستشان را وقف اولادشان میکنند" ...شاید دلیلش این است که بخوبی میدانی ما را استطاعت جبران ذره ای از آنچه برایمان کردی، نباشد.

ای عزیزترینم ،اکنون که دست تقدیر جسمم را از تو دور ساخته ، تنها آرزوی خدمتگذاری تو است که مرا سر پا نگه داشته .... در این لحظه و در تمامی لحظات عمرم با تمام ذرات وجودم سلامتی و بقای عمر با عزتت را از درگاه خداوند مهربان طلب میکنم و از خدا میخواهم همان باشم  که موجب رضایت و خشنودی توست.. همیشه باش تا بمانم ....تا باشم و بایستم ....

ادامه دارد.......... 

   پی نوشت:

مطلع شدم که پدر نازنین پروین خانم عزیز بیمار هستند و ایشان دل نگرانند همانطوریکه نگین عزیز یادآور شدند از شما دوستان خوبم استدعا دارم بیائید با خلوص نیت و قلب پاکی که در تک تک شما مهربانان سراغ دارم برای شفای عاجل ایشان دست به دعا برداریم.امید که هیچ عزیزی را در بستر بیماری نبینیم . پیشاپیش از مهرتان سپاسگزارم.

     

لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت توسط آمیرزا