"فرید" را از زمانی که با هم همکار بودیم میشناسم ...مردی است مهربان ، زود آشنا و صمیمی با ظاهری آرام ، کم حرف ، بذله گو و در عین حال بسیار حساس و از لحاظ عاطفی تا حدی شکننده...به بهانه تبریک سال نو به او تلفن کردم که حالش رو بپرسم . صدایش خیلی گرفته بود ...بعد از سلام و تبریک پرسیدم خدا بد نده جوون نبینم صدات گرفته باشه... نکنه سرما خوردی یا شاید از خواب بیدارت کردم ؟! بالاخره از سیزده روز تعطیلات عید یک روزش به تو میرسه که یه دل سیر بخوابی ، نه ؟! با همون صدای گرفته گفت :
- ای بابا خواب چیه آمیرزا ؟ عید کدومه ؟ خواب مال اوناست که فکر و خیال ندارن ...عید هم مال اوناست که دل خوش دارن و الان دور هم جمعند ...نه مال کسی مثل من که اصلا" معلوم نیست حرف حسابش توی این دنیا چیه ...
همین چند کلمه کافی بود که بفهمم تا چه حدّ دلش گرفته...پس بهش گفتم ، من الان سر کارم و نمی تونم خیلی باهات حرف بزنم ،میخواهی امروز غروب همدیگه رو ببینیم و بشینیم یه قهوه بخوریم و گپی بزنیم ؟ گفت :
- باشه... بعد از کار ،ساعت ۵ خوبه , همون جای همیشگی می بینمت.
حدس زدم باز هم دچار یکی از اون حملات عاطفی شده که قبلا" هم به سراغش اومده بود...این رو بگم که اساسا" دوست ندارم در زندگی خصوصی کسی تفحّص کنم اما از همون اوایل که با این بشر آشنا شدم برای او حکم یک شنونده رو داشتم که دل به دلش میدادم و او هم از مسائل خانوادگی اش میگفت ...یادمه اولین بار بهش گفتم اگه می خواهی درد دل کنی من حرفی ندارم با کمال میل میشنوم و تو هم هر چیزی رو که فکر میکنی لازمه و صلاحه بگو اما دلم نمیخواد به خاطر رنجش و ناراحتی که داری در این لحظه چیزی بگی که بعدا" پشیمون بشی ...اما هم او خیلی تنها بود و هم من دلم میخواست به طریقی بهش کمک کنم ...اوایل درد دل و گلایه های ساده و کلی بود و به مرور آنچنان صمیمیتی بین ما حاکم شد که جزئیات اختلافات و دلخوریها رو برای من میگفت و من هم همیشه او را به آرامش و گذشت دعوت میکردم ...چیزی که خودم هم گاهی بهش اعتقادی نداشتم اما چاره ای نبود اگه غیر از این عمل میکردم شاید اوضاع روحی او وخیم تر میشد ...با این فکر بعد از اتمام کارم به طرف کافی شاپ محل ملاقات حرکت کردم ...
به خاطر بارندگی شدید و ترافیک کمی با تاخیر رسیدم ، او قبل از من اونجا بود ... بعد از سلام کنارش نشستم ... چند لحظه بدون هیچ کلامی نگاهش کردم و گفتم چی شده فرید ؟ بازم همون مشکل قدیمی است ؟ همونطوریکه به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، قهوه اش رو مزه مزه کرد و گفت :
-آره باز همون زخم کهنه است که سر باز کرده ... این موقع سال که میشه ،نزدیکای عید بدجوری دلم میگیره از تنهائی خودم ... شاید عجیب باشه اما هیچوقت تا این حدّ از اومدن عید بیزار نبودم ...شاید چون فکر میکنم الان اونها ( اشاره به برادرهایش )با فامیلهای همسراشون ضمن اینکه دوره و مهمونی دارند ،در تدارک مسافرتی هستند که مدتها قبل از عید به عادت دیرینه قرارش رو گذاشتن که کجا برن تا بیشتر بهشون خوش بگذره ... بعدش یادم به تنهائی و غریبی خودم میافته ... فکر میکنم از همه آدمهای دنیا تنهاترم و اونها هم به کل منو فراموش کرده اند ...خیلی سخته آمیرزا ...خیلی سخته که زنده باشی اما مثل مرده باهات رفتار کنن حتی بدتر از اون یه فاتحه هم نثار روحت نکنن ...
فرید جان ،تو اگه حرف هم نزنی ، حتی اگه کوچکترین اشاره ای به اون چیزائی که در دل داری نکنی ، هر کسی تو رو با این حال و روز ببینه ، متوجه میشه که کوهی از غم و غصّه رو داری روی شونه های خودت میکشی ... آخه چرا با خودت این کار رو میکنی ؟تو فکر میکنی با ناراحتی تو چیزی عوض میشه؟ به گمانت اگه خود خوری کنی و روزگار رو به کام خودت زهر کنی تغییری در رفتار و برخود اونها به وجود میاد ؟ فکر نمیکنی وقتشه که این موضوع رو یکبار برای همیشه با خودت حل کنی و دیگه هر روز و هر ساعت با اون کلنجار نری ؟
- آمیرزا تو که از بیشتر مسائل من با خبری ...تو که میدونی کم نذاشتم ...تو که شاهد بودی با چه مصیبتهائی اینجا دست به گریبان بودم و اونها حتی به روی مبارکشون هم نیاوردند ...تو که دیدی با وجود اینکه بیکار بودم و پول کافی نداشتم از خود تو قرض میکردم که بهشون تلفن کنم که بگم من خوبم که یه وقت خدای نا کرده دلشون شور من رو نزنه ...که یه وقت فکر نکنن توی دیار غربت بلائی سر برادر نازنینشون اومده ...اما اونا چه کردند در مقابل ؟ دریغ از یک تماس ، ماهها گذشت و خبری نشد ازشون ...شاید باور نکنی اگه بگم دوستانم بیشتر از برادرهام به من تلفن میکنند ،حتی گاهی وقتها بعد از تماس دوستهام ،مثل یه بچه میشینم به حال و اقبال خودم زار میزنم ...دائم به این فکر میکنم که چرا باید روابط ما تا این حدّ کمرنگ باشه ؟ به این فکر میکنم که چطور اونها میتونن اینقدر نسبت به سرنوشت کسی که از خودشونه بی تفاوت باشند ؟ فکر میکنی اگه برادر زن عزیزشون به جای من بود باز هم اونها همین قدر بی اعتنا میشدن بهش ؟؟ به خدا قسم تا الان یکی دو بار هم رفته بودند و بهشون سر زده بودند که مبادا یه وقت درد غربت اذیتشون کنه ....میدونی آمیرزا درد من اینه که اونا هیچکدوم آدمهای بدی نیستن...هر کدوم جایگاه اجتماعی خوبی دارن ...همه کسانی که اونا رو میشناسن بهشون احترام میذارن ...همون برادر بزرگه ...تو فکر میکنی اگه بفهمه که مثلا" پسر فلان راننده اداره شون دپرس شده ،از کنارش با بی تفاوتی میگذره ؟ من نمیدونم گناه من چی بوده که اینا با من این کار رو میکنن ... البته ناگفته پیداست همسراشون از این وضع خیلی هم راضی و خوشحالند ...چرا که وقتی تعداد نفرات فامیل شوهر کم بشه به این معنیه که اونا وقت بیشتری برای خودشون و مامانشون اینا دارن ...از همه شون بیزارم آمیرزا ...دلم میخواد یه روزی برم سراغشون و تمام حرفهائی که روی دلم مونده بریزم بیرون ...
فرید جان،کاملا" میفهمم چی میگی ... باشه منهم موافقم ...یه روز برو سروقتشون و همه حرفهای دلت رو بریز بیرون اما تا اون موقع سعی کن آروم باشی ...اجازه نده این افکار توی مغزت رسوب کنه ... میدونم دلت رو شکستن اما تو فکر میکنی اونا روزی چند دقیقه به تو فکر میکنن که تو ساعتها میشینی به این چیزها فکر میکنی ؟؟ تو میگی اونها برای خودشون خوش هستن خب آقا جان تو هم اینجا برای خودت خوش باش...فکر کردی برای خوش بودن الزاما" باید یه قشون دنبال خودت داشته باشی ؟ و یه چیز دیگه ، اینکه تو باید سعی کنی آدمها رو همونجوری که هستند قبولشون کنی ، حتی اگه اون آدم برادرت باشه ...میدونم که کار ساده ای نیست اما جز این هم راهی نداری... مگه خودت همیشه نمیگفتی که با ضرب و زور نمیشه کسی رو وادار کرد که دیگری رو دوست داشته باشه؟؟ مگه نمیگفتی که علاقه باید قلبی باشه و روابط خانوادگی باید مثل یه جاده دو طرفه باشه ؟ خب حالا که نیست چه باید کرد ؟ آیا به نظرت منطقیه که درهای دنیا رو به روی خودت ببندی و خودت رو زندانی این افکار کنی ؟ که چه عایدت بشه ؟ ببین فرید میدونم حوصله نصایح پدرانه!! رو نداری منم نمیخوام موعظه کنم فقط اینو بهت بگم که بودنت و خوش بودنت و موفقیتت توی این دنیا باید برای یک نفر بسیار مهم باشه و اون یک نفر هم کسی نیست جز خودت ... تو که تئوری این درسها رو خوب بلدی فقط باید تلاش کنی که عملی بشن... اما اول باید ببینی آیا واقعا" میخواهی از این فکر و خیالات آزار دهنده خلاص بشی یا نه ؟ اگه جوابت مثبته به نظرم نباید دائم اتفاقات گذشته رو مرور کنی و دنبال بایدها و نبایدها باشی ... سعی کن گذشته رو بگذاری در همون گذشته باقی بمونه ...تا وقتیکه از روی این آتش نپری و نگی زردی من از تو ، روزگارت همین خواهد بود برادر ...
......اون روز خیلی با هم حرف زدیم و دست آخر زدیم به شوخی و با خنده از هم خداحافظی کردیم ...تمام اون شب رو به حرفهای فرید و تنهائی او فکر میکردم و به سوآلش که موقع رفتن پرسید که : " راستی آمیرزا تو اگه جای من باشی و دلت بگیره و کسی نباشه که باهاش از درد دلت بگی ، چه میکنی ؟؟"
پ. ن : به فرید گفتم که اگه اجازه بده میخوام مختصری در موردش بنویسم . آدرس اینجا رو هم قبلا" بهش داده ام .