تبليغاتX
قهـــوه خانه سنتـــی آمیرزا

چقدر تهی ام از خودم ....

دیگر حتی سکوت ما هم سرشار از ناگفته ها نیست ...

گفتنی ها گفته شد ... سه شنبه پانزدهم سپتامبر ۲۰۰۹ / بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸


پ. ن : گاهی برای بودن باید رفت ... شاید در نبودنم ....... فقط شاید ...

 تمام  شد ... همین .

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت توسط آمیرزا |




"تو" بگو چگونه باور کنم رنگین کمان خاکستری را .......





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط آمیرزا |


 

 در ارتباط با راستای اینکه اصولا" بعضی وقتها بنده عیبهای بی شمار خود را فراموش میکنم و تمام  کائنات و اساسا" هر ذی حیاتی را در بروز مشکلاتم دخیل میدانم الاّ آنکه باید ... و باز در همان راستا بعضی وقتها برای تنویر افکار نیمه تاریکم پس گردنی لازم میشوم (اونم از نوع سرکار استواری) لذا شب گذشته جناب میرزا قشم شم ثانی رضی الله عنه به خوابم آمدند و ضمن ادای فریضه موصوف( پس گردنی مشدّد) فرمایشاتی فرمودند که در ادامه عرض میشود :       

 

شنیـــدم هُدهُدی در طرف باغی .............. شکـــــایت برد نزدیک کــــــلاغی

که من در رنجم از کاشانه خویش .............. پریشــــان خاطرم از لانه خویش

رسد بوی بدی زان در مشـــامم  .............. که از آن بو همیشه تلخ کــــــامم

تو گوئی لانه من جای گنـد است .............. هماره بوی گنـــد از آن بلند است

علاجی بهر این بی دست و پا کن .............. ز چنگ این کثـــــافاتم رهــــا کن

بر آن عزمم که در اینـــجا نمانم ............. به فکر هجــــرت از این آشیــــــانم

کلاغ ازاین سخن ناگه برآشفت ............. پس از آشفتگی خنـدان شد و گفت

که ای هُدهُد مگر دیوانه هستی.............. چرا در رنج از این کاشــانه هستی

ندارد لانه تقصیری در این کـــــار............... عبث ای بینـــوا خود را میــــــــازار

برو جانـــا که ماتحت تو بد بوست.............. شکایت کـــردن از لانه نه نیکوست

نه لانه بلکه ما تحتت خراب است.............. ز ماتحتت تن و جان در عذاب است

تو آن ماتحت بد بو را عوض کــــن .............. رهــــا خود را از این دارالمحن کـن

اگر باشـــــــد ترا عقل و کفـــایت ............. ز گنـــــد مقعد خود کن شکــــــایت

اگر هستـــم چنین افسانه پرداز ............ پی تفـــریح گشت این قصه آغـــــاز

سخن سنج از بیانم شادمانست ............ کـه شرح حــــــال ابنــاء زمـان است

ز عیب و نقص خود کورند مـردم ............ به وهم خویــــش مغرورند مــــــردم

 

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط آمیرزا |


آری تو تصمیم خودت را گرفته ای ...به من فهماندی که دیگر در دنیای تو جائی برای من نیست...  هرچند باورش سخت و تحملش طاقت فرسا است اما ظاهرا" هیچ راهی ندارم جز اینکه با آن چیزی که خواسته ای کنار بیایم ... ذهنم درگیر مرور تمام گفته ها و شنیده های این روزهاست ... تنم را به نسیم خنکی  می سپارم که از سمت دریا می وزد و ذرات ریز آب را به صورتم می پاشد ... نفس عمیقی می کشم و از جا برمی خیزم ...کفشهایم را درمی آورم و به راه می افتم ... همیشه پا برهنه راه رفتن روی ماسه های خیس را دوست داشتم ...مردمانی را می بینم که به ظاهر فارغ از درد و غم چه خوشحالند و با شادمانی از روزشان لذت می برند ... اما کیست که فارغ از درد باشد ؟! بنظرم هر کسی به سهم خود از این نعمت !! الهی بهره مند است... نمی دانم ... دیگر هیچ نمی دانم و نمی خواهم بدانم ...فکر می کنم آنچه را که لازم بود دیگر می دانم...

امواج با شدت خودشان را به ساحل می کوبند ...عقب می روند و دگر باره می آیند ...تکرار و تکرار و باز هم تکرار ... زندگی شاید همین باشد ... همین تکرار ها ...همین به مانع خوردن و عقب نشستن و دوباره باز آمدن ... می دانم که گفتنش ساده است...مطلقا" قصد "موعظه" ندارم ...این روزها آنقدر حرف زده ام که  حالم از خودم بهم می خورد ... بیش از همیشه نیاز به این دارم که کسی برود بالای منبر و من فقط شنونده باشم ...

آنقدر می روم تا به جائی می رسم که در مقابلم صخره ای بلند قد علم کرده ...از آن بالا می روم ...عظمت دریا و پهنه نیلگون آن را از اینجا بهتر می توان دید... نظری به پائین می اندازم... ارتفاعش ؟؟ نمی دانم چقدر است اما نباید بیشتر از نزول جایگاهم نزد تو باشد ...  یادم به فیلم " The sea inside " می افتد ... آنجائیکه قهرمان داستان " Ramón " آنچنان محو جمال محبوبش در خیال خود است که فراموش می کند که عمق آب کم است و بی توجه به آن شیرجه می زند و ................(این فیلم که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده عشق را بسیار زیبا به تصویر می کشد... اگر ندیده اید حتما" ببینیدش ) 

به آن رها شدن ،به پرواز ، به عمق رفتن و دیگر باز نیامدن  فکر می کنم ... بارها از خود پرسیده ام علت چنین کاری از ضعف آدمی است یا از قدرت او ؟؟ جوابی برایش ندارم ... اصلا" چه فرقی می کند که به چه چیزی تعبیر شود جائیکه دیگر "هیچ چیزی مهم نیست"... چشمانم را می بندم و ریه هایم را پُر میکنم... دلم می خواهد رها شوم ...سبکبال و بعد از چند ثانیه ... دیگر هیچ ... همان "هیچ" که دیگر مهم نیست ...

میخکوب شده ام ...پاهایم دیگر فرمان نمی برند ...صدایت را می شنوم که می گویی با آن همه ادعا این تنها راه حل توست ؟ اینکه فقط خودت را از این درد لعنتی خلاص کنی و مهم هم نباشد که چه دردی به جان دیگرانی که دوستت دارند می ریزی؟ این اگر اسمش خود خواهی نباشد تو بگو که چیست ؟... گلویم خشک شده ... قلبم به شدت می کوبد... چشمانی نگران و منتظر را می بینم ... دستانی که به طرفم دراز هستند تا بگیرمشان ... همان دستانی که به زندگی گرمی و سبزی می بخشند ...و دستی که عشق را به من عرضه کرد ... همانها قدرت هر حرکتی را از من سلب میکند ... می نشینم و ............ چه بارانی ....اکنون دیگر آسمان هم دارد می بارد ....زانو هایم را بغل می کنم و سر به زانو  مچاله می شوم و برای دقایقی به همین حال خود را رها می کنم ....

سر بلند می کنم ...کمی آنطرفتر نیمکتی است و چتری گسترده بر فرازش ... به طرفش می روم ... پسرک جوانی آنجا نشسته...آنقدر در افکار خودش غرق است که گوئی مرا نمی بیند... سلام می کنم و می پرسم که می توانم اینجا بنشینم ...جوابش مثبت است ... چقدر دلم می خواهد با کسی حرف بزنم ...با کسی نه ...دلم میخواهد با تو حرف بزنم ...اما ............ چند لحظه به پسرک نگاه میکنم و بعد با احتیاط می پرسم همیشه به اینجا میآئی ؟ جای خیلی قشنگیه ... فقط تائید می کند و می گوید گاهی ... با سماجت هرچه تمامتر سعی می کنم به حرفش بیاورم ...بیشتر برای اینکه بهانه ای باشد که حرف بزنم ... پس ضمن معرفی مختصری هم از خود میگویم ...بعد از مدتی که به حرفهای معمولی گذشت با سوآلاتی که از او پرسیدم خودش را اینگونه معرفی کرد که خلاصه اش می شود این :

نامش "اندرو"  و هفده ساله است ... به همراه خواهر و پدرش به اینجا آمده اند ... پدر سرطان پیشرفته کبد دارد و ایندو از او پرستاری می کنند ...مادر سالها پیش بدنبال یافتن زندگی بهتر آنها را ترک  کرده ... خواهر که بزرگتر است کار می کند و درس هم می خواند ...خودش هم در فروشگاهی بصورت پاره وقت صندوقدار است ...چنان صادقانه حرف می زند که می توان امواج عشق و قدرشناسی را در وجود این پسر و در چشمانش به وضوح دید ... از پدر به عنوان قهرمان زندگی اش یاد می کند که برایش الگوی ایستادگی در برابر مشکلات است و آرزو دارد روزی بتواند همچون او شود ...  

اینها را که گفت از کنجکاوی خود پشیمان شدم ... سرم به دوران افتاد و صورتم داغ شد ... به او گفتم :  واقعا" متاسفم ... مطمئنم که پدرت به شما افتخار می کند ... می خواهم  دلداریش بدهم اما چهره مصمم و مردانه اش را که می بینم نظرم عوض می شود ...فکر می کنم این من هستم که نیاز به دلداری او دارم ...از خودم خجالت می کشم ...با اینهمه ادعا جلوی این "مرد" احساس حقارت می کنم ... دیگر باران نمی بارد ...بلند می شوم و دستی به شانه اش می زنم و می گویم برای پدرت دعا می کنم ... لبخندی می زند و خداحافظی می کنیم  ...به خوبی می دانم تا مدتها از فکرش بیرون نخواهم رفت ...

خورشید کم کم به خانه اش می رود و با رفتنش خون به جگر آسمان می کند ... و من با خاطراتم بهمراه تجربه ای جدید و ارزشمند به درون ماشین میخزم تا شبی دیگر را با تنهائی خود خلوت کنم و ........ و دیگر هیچ . 

لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط آمیرزا |



عقربه ساعت دوازده شب رو نشون میده...با وجود خستگی زیاد ،محاله که بتونم با این حال و با این کلافه گی بخوابم ...این روزها اونقدر فکر کردم و توی تاریکی دست و پا زدم که دیگه هیچ رمقی برام نمونده ... فشاری روی سینه ام حس میکنم بهمراه دردی کشنده ...نگران نباش درد اون رگ لعنتی نیست... درد دیگری است که جنسش رو میشناسی ...همون که تا اعماق وجودت رو بیرحمانه میسوزونه ...طاقت موندن رو ازت میگیره... آره ...فکر میکنم که نمیتونم بمونم ...باید حرکت کنم... به کجا ؟ نمیدونم ...فقط میدونم که نمیتونم بمونم .

لباس به تن میکنم ، یک دنیا خاطره رو بر میدارم و میزنم بیرون ...ماشین به خروجی پارکینگ که میرسه منتظر می مونم تا دروازه باز بشه ...صدای خشن باز شدنش باعث نمیشه که صدات رو نشنوم ...صدائی که میگه "درایو سیف" میگه " مواظب خودت باش" ...آشکارا لبخند میزنم... حالا دیگه دروازه کامل باز شده ... یکبار دیگه همون صدا رو میشنوم ...اما این بار میگه "دیگه هیچی مهم نیست " ..."دیگه هیچ دلخوشی نمونده"...

ناگهان حس میکنم تمام خون بدنم جمع شده توی صورتم ...با فشار پا روی پدال گاز  ماشین از جاش کنده میشه... از کوچه و خیابون به سرعت میگذرم و به بزرگراه میرسم ... هنوز نمیدونم مقصدم کجاست... مگه فرقی هم میکنه ؟ برای کسی که گم شده باشه چه فرقی میکنه به شرق بره یا به غرب ؟؟ فقط میخوام که برم و دور بشم تا جائیکه بتونم...شاید میخوام از خودم فرار کنم ...چه فرار مسخره ای  ...

توی تاریکی شب نور ماشین تابلوها رو روشن میکنه ...بعضیهاشون چقدر برام آشنا هستن ...همونها که یه زمانی یادآور اتمام انتظار بودند ولی حالا با همون درخشندگی بهم دهن کجی میکنن ... یه دهن کجی زشت و  بدقواره ...صدا باز هم توی گوشم می پیچه " دیگه هیچی مهم نیست "...هیچی... فقط دلم میخواد با سرعت هرچه بیشتر از تابلوها رد بشم ...   

 حالا دیگه از شهر خارج شدم ...برای فرار از این سکوت سنگین زیر کنسول رو به دنبال سی دی میجورم ...یکی رو میارم بالا مهم نیست که چی باشه ...میذارمش ...به محض اینکه شروع میکنه تنم گر میگیره ...آخ از این حسرت پرواز...ابی می خونه ....بیا کنارم سرو ناز بی تاب ...بیا کنارم زیر طاق مهتاب...صدا رو تا آخرین حدش باز میکنم ...زیر لب زمزمه میکنم باهاش ... صداها کم کم اوج میگیره ...یه چیزی راه گلومو می بنده.. و تو میدونی اون چیه ....چندین و چند بار میشنوم و باهاش همصدا میشم ... حس میکنم چقدر از خودم دور شدم ...چقدر با خودم غریبم ...لعنت به این غریبه

برای دقایقی فقط سکوت می خوام ... به خاطر می ارم که چند روز دیگه تولدشه... بیست و ششم آگست ... یه زمانی انتظار رسیدن این روز چقدر شیرین بود و حالا یادآوریش ...کاش تو هم همین احساس رو داشته باشی ...کاش ...تمام لحظاتش رو مرور میکنم ... توی وجودم احساس سرما میکنم ...پاهام میلرزه ... از اولین خروجی خودم رو میرسونم به جلوی یه کافی شاپ ...یه قهوه داغ شاید حالم رو بهتر کنه ...

برای چند دقیقه همونجا متوقف می مونم ...قهوه رو مزه مزه میکنم ...تلخ میخورم تا بلکه طعم زهر تلخی که به وجودم ریخته رو از یاد ببرم ...می دونم که بی فایده است ...سرم رو به پشتی صندلی تکیه میدم ...باز هم اون صدا میگه "دیگه هیچی مهم نیست" ... هیچی ... سرم درد میکنه ... همه وجودم درد میکنه ...باز هم حرکت ...باز هم دور شدن ...به دور شدن فکر میکنم ...به سادگی دور شدن ...به سرعت دور شدن ...لعنت به این دور شدن ...

سی دی بعدی رو میارم بالا ... دست خط روی سی دی آشناست ...باز منو پرت میکنه به گذشته ... اون لعنتی باز میاد و راه گلو رو می بنده ... صدای موزیک بلند میشه ... صدای بهشتی و مسحور کننده استاد ناظری که میخواند ... پیدا شدم ...پیدا شدم ... پیدا شدم ...پیدا شدم ... پیدای ناپیدا شدم ... این شعر رو با تک تک سلولهای وجودم میشنوم ...من او بدم ...من او شدم ...با او بدم...بی او شدم ... چقدر سخت تونستم با او باشم و چه ساده بی او شدم ...این ترانه با تمام آرامشی که در ابتدا به تو هدیه میکنه در یکجا تو رو به خروش میاره ...همونجا که به خودم جرات دادم و همصدا از اعماق وجودم خوندم ... در عشق او چون او شدم ...زین رو چنین بی سو شدم ...زین رو چنین بی سو شدم ...تمام وجودم داره میلرزه ...چون او شدم؟؟؟ نه ...نه ... اعتراف میکنم که هرگز چون او نشدم ...

ساعتهاست که بدون توقف رانندگی کردم ... خسته ام ولی خوابم نمیاد ...رنگ آسمون کم کم داره تغییر میکنه ...تابلوی یک پارک جنگلی رو میبینم ...وارد پارکینگ میشم و توقف میکنم ...چشمهام رو می بندم ... حرفها ...صدا ها ... خاطرات ... همه و همه بدون ذره ای تعلل توی مخم جا بجا میشن ... دیگه هیچی نمیشنوم ...هیچ ...و سکوت

ناگهان میپرم...شاید برای دو ساعت خوابم برد ...به محض اینکه بیدار میشم یاد خوابیدن خودم میافتم و صدای تو ... آفتاب کامل بالا اومده ... دلم میخواد برم کنار ساحل ...ساعتها بشینم و صدای امواج رو گوش کنم ...از صدای خودم خسته شدم ...دلم صدای سکوت میخواد ...دلم خیلی چیزها میخواد که ازشون دور شدم ...یا اونا از من دور شدن ...لعنت به این فاصله ...لعنت به دور شدن ...

نمیدونم چند ساعته که اینجا لب آب نشستم و خیره به موجهائی نگاه میکنم که ماسه های  مشتاق و شتابان را پس میزند ...یادم به خودم و این روزها میافته که چقدر به دنبالت دویدم و  به هر دری زدم  اما پس زده شدم ... من که راضی به همان جایگاه ماسه بودم اگر موج وجودت منو با خودش می برد ... کاش می برد...کاش پس زده نمی شدم ...ولی افسوس که همه چی دست به دست هم داد ... و تو خواستی که چنین شود ...


ادامه ؟


پی نوشت : از تمام دوستان عزیزم سپاسگزارم که مثل همیشه به بنده کمترین لطف داشتید ...چند روزی نبودم و متاسفانه نتونستم که جواب تک تک کامنتها رو بدم ...


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت توسط آمیرزا |