نام "عباس جهانگیری" را که شنیدم توجه ام بیشتر به تلویزیون جلب شد ... گزارش مستندی بود که چند شب پیش در منزل یکی از دوستان بعد از پخش اخبار دیدم ...سردی هوا در روزهای اخیر و تلاش رسانه ها در جلب توجه مردم برای کمک به کسانی که بدون سرپناه در حاشیه خیابانها می خوابند انگیزه این گزارش بود .
عباس را که صاحب بیزینس El Mocambo در مرکز شهر تورانتو است بسیار متواضع و دوست داشتنی یافتم. او هر شب بعد از ساعت ۲ بامداد مقادیری ساندویچ و نوشیدنی گرم که توسط افراد داوطلب در محل دفترش از قبل آماده و بسته بندی شده را در اتومبیل گرانقیمت خود می گذارد و برای توزیع آنها به خیابانهای مرکز شهر می رود .او اکثر بی پناهان را به اسم صدا می زد و می گفت که برایتان خوراکی آورده ام ... بسته ها را می گذاشت و بعد از خوش و بش کوتاهی به سراغ نفر بعدی می رفت.
مهمترین شخصیت زن در زندگی او Mother Teresa است و با نقل قولی از او مراتب احترامش را به شخصیت انساندوست او نشان می دهد. مادر ترزا بدترین نوع فقر را بی کسی می داند . عباس در کنار فعالیتهای اقتصادی توجه خاصی به افراد نیازمند نشان می دهد و در همین ارتباط در کشورهای هندوستان ویتنام جمهوری دومنیکن و آلمان فعالیتهای مشابه ای دارد .
وقتی که گزارشگر از او پرسید چرا چنین کاری انجام می دهی ؟ پاسخ داد : تو به من بگو چرا نباید این کار را بکنم؟
او معتقد است کار او تجلی فلسفه و معنای زندگی است و این کمترین کاری است که او در مقابل داشته هایش که منشاء آن لطف خدا است انجام می دهد .
پ.ن : مطمئنم شما هم افرادی را با همین خصائل در اطرافتان می شناسید .
درب آپارتمان را باز می کند ...بدون روشن کردن لامپ هم می تواند جای کاناپه را پیدا کند ...آهسته به طرفش میرود و می نشیند ...چشمانش به تاریکی عادت می کند ... حالا دیگر فضای خالی اتاقش را با نور کمی که از پنجره به درون می تابد بهتر می بیند...خانه اش خالی است ...خالی از مهر و محبت خالی از صدای قهقهه گاه و بیگاه قلبهای بازیگوشی که بی خبر از همه جا به همه چیز می خندیدند ...خالی از همه چیز و همه کس ...حالا او مانده و تنهائی اش... حالا او مانده و خروارها فکر و خیال ...حالا او مانده و کلنجار با قضاوتهای ناعادلانه که در حقش روا داشتند...او مانده و زخمی عمیق بر روح و جانش و راهی بعید در پیش رو ...راهی که باید به تنهائی بپیماید ...راهی با مقصدی نامعلوم ...
در تاریکی به دیوار مقابلش که خالی است خیره می شود...با خود می اندیشد که ای کاش خودش هم میتوانست مانند این دیوار خالی باشد از هر نقش و تصویری ...خالی از همه چیز و همه کس ...خالی از هر نقش نازیبائی که نا عادلانه او را به تصویر کشیدند و به او نشانش دادند که این تو هستی ... اما نمی شود... نمی تواند ...برای یک لحظه هم از دست بازی صورتکهای خیالی درونش آرامش ندارد ...رهایش نمی کنند ...
او خسته تر از این حرفهاست ...خسته و شکسته ...آری او شکسته ...دلش میخواهد با صدای بلند فریاد بزند تا همه بدانند که او شکست ...او مدتهاست که شکسته ...او همان زمان شکست که رو به بچه هایش کرد و گفت : من و مادرتان دیگر نمی توانیم کنار هم باشیم ...همان زمان شکست که به خود آمد و صورت خیس از اشک فرزند کوچکش را دید که با هق هق میگفت نه ...نه ...نه ...او همان زمان شکست که دید فرزند دیگرش با سکوتی فریادگونه سر به زیر انداخته و به نقطه ای خیره مانده ...او همان زمان شکست که تپش قلبهای وحشت زده از ترس رها شدن را حس کرد وقتی که در آغوششان کشید تا آنها اشکهای یاغی اش را نبینند ...او همان زمان شکست که سحرگاه قبل از بیدار شدن طفلکانش بر بالینشان نشست و صورت فرشته وار شان را بوسید و رفت ...او همان زمان شکست که از سرمای درونش دست در جیب خود برد و تکه کاغذی یافت که بر آن نوشته بود : به بهترین پدر دنیا همیشه دوستت داریم تنهایمان نگذار ...او همان زمان شکست که خود را در برابر قضاوتی ناعادلانه با حکمی به دور از انصاف تنها دید ...تنها و بی دفاع ...بی دفاع در برابر سوءتفاهمهای بی پایان ...آری او شکست و شاید صدای شکستنش را هیچ کس جز خودش نشنید...حتی او هم نشنید ...
این ضربات پیاپی با بی رحمی تمام او را شکست و اکنون او مانده تنها و خسته ...او مانده خسته و زخمی ...او مانده و دلی پر درد و پاره پاره و راهی بی بازگشت که باید به پایان برساند ...او مانده و جسمی رنجور که به ضرب قرصهای رنگ وارنگ سرپا نگه داشته شده ...برمی خیزد و در تاریکی کیف خود را می یابد ...در جستجوی شیشه قرصهایش آن را می کاود...پیدایش می کند و تعدادی کف دستش می ریزد و بدون آب می بلعدشان ...شیشه را مدتی در دستانش می چرخاند و پرتابش می کند ته کیف ...به کاناپه که اکنون تخت خواب او هم هست باز می گردد و با همان لباسهای تنش دراز می کشد... برای مدتی خیره به سقف نگاه می کند و به دلهائی فکر میکند که او شکسته ... چشمانش را می بندد تا قطره اشک فراری مجال گریز یابد و روان شود و ...............
پ.ن : با خودت
امروز صبح که بیدار شدم ...نه نه ...امروز صبح که به هوش!! آمدم، دیدم عزیزتر از جانم نشسته و یه پست به چه سختی!! نوشته ... بهش میگم آخه بابا، آبجی یه کمی انصاف داشته باش ...اینجوری از خودت کار میکشی که چه ؟! مگه دور از جون، هفت قرآن مابین ،روم به دیفال من مُردم؟! اما چه سود که دیگه کار از کار گذشته بود و ... بگذریم ...
راستش مدتها بود که قصد دیدار خاتون عزیزم را داشتم اما هر دفعه به دلیلی جور نمیشد تا این که در آخرین رایزنی ها فرمودند سر کتاب باز کرده اند و ساعت برای سوم اکتبر خوش است. حالا نگو که ابر و باد و مه و خاتون و فلک در کارند که زمان آمدنم به طور کاااااملاً تصادفی(!) مقارن بشود با کنسرت شهرام جان ناظری و بعد از سالها اشتیاق و شیفتگی به افتخار زیارتش نائل شوم ...
اون روز شور و حال عجیبی داشتم ...دیدار خواهر نازنینم بعد از سالها به خودی خود دلیلی بود که دائم دچار گر گرفتگی باشم ...وقتی دیدمش که از دور می آید بال درآوردم و پر کشیدم به طرفش ...محکم در آغوش کشیدمش و ....برای لحظاتی تنها سکوت بود و اشک شوق ...
ساعت ۳ بعد از ظهر بود و تا زمان برگزاری کنسرت حدود ۴ ساعت و نیم مانده ...رفتیم و یک گوشه دنج در رستورانی نشستیم و ضمن صرف غذا از هر دری صحبت کردیم ...حرفهائی که حتی تکرارش هم دلنشین است و شنیدنی ...با نزدیک شدن زمان موعود بر اضطراب و تشویش ما هم افزوده میشد ... با تمام هیجانی که داشتم نهایت سعی ام آن بود که به این منتظر وصال، آرامش دهم ...اصلا" هم مهم نبود که خودم از او بدترم... ساعت ۵ به راه افتادیم به خیال اینکه تا آنجا بیش از یک ساعت راه نیست و تازه یک ساعت و نیم هم زودتر می رسیم. از خاتون شنیده بودم که هر بار به کنسرت شهرام می رود محض احتیاط! سه چهار ساعت زودتر می رسد....
اما چه خوش خیال بودیم و غافل از ترافیک غیر منتظره این کلان شهر بی در و پیکر ...آیا به موقع میرسیم ؟ سوآلی بود که صد بار از همدیگه پرسیدیم و هر بار هم جوابش یکی بود ...آره حتما" می رسیم ...و واقعا" بعد از آنهمه نگرانی درست ساعت هفت و نیم رسیدیم ...داخل شدیم و در جای خود که در ردیف ششم و نزدیک به صحنه بود نشستیم....
دقایقی بعد استاد و فرزند نازنینش "حافظ" به همراه گروه نوازندگان قدم بر صحنه گذاشتند ...هرکدام در جای خود قرار گرفتند و پدر و پسر در کنار هم بر روی تختی مفروش نشستند ...شهرام عزیز ضمن خوشامدگوئی، به اعلام برنامه اش که مشتمل بر دو بخش بود پرداخت...یک دقیقه سکوت به احترام و یاد استاد پرویز مشکاتیان و بعد نوای ویلن آغاز شد و پرواز ما هم....
در بخش اول اشعار مولانا بود و صدای جادویی شهرام که هوش از سرت می پراند. باید باشی و ببینی...باید باشی تا نبودن در عین بودن را تجربه کنی ...باید باشی و با تمام ذرات وجودت سوار بر امواج این صدای ملکوتی به پرواز درآئی و رقص کنان ببینی از خویش بدر شدنش را و شدنت را ... باید باشی و ببینی او که آنجا نشسته و میخواند یک جسم نیست ...او روح مسجّل عشق است. او فقط نمی خوانَد، که ترا با خودش به عرش می برد و به دنیایی که تا قبل از این برایت ناآشنا بوده...به ضیافت دلها و ترا تا جایی می بَرَد که راه بازگشتی نداری، نمیخواهی داشته باشی هم. دلت میخواهد زمان متوقف بشود و در همان بی پایان بمانی تا ابد.
قسمت دوم، بخشی از سمفونی فردوسی بود که بی نهایت زیبا اجرا شد. بی اغراق در تمام طول اجراء خود را "تنها" شنونده او میدیدم، اگر صدای تشویق ممتد و بلاوقفه حضار بعد از اتمام هر قطعه مرا از خلوتم با او بیرون نمیکشید. آن صدای با شکوه و پر صلابت چنانت می کند که فارغ از مکان، حتی دیگر گذشت زمان هم حس نمی شود ...به خود می آیم ...برنامه رسما" به پایان رسیده و جمعیت چند هزار نفری به پا خاسته و با تمام وجود تشویق میکنند ...
در پاسخ به مشتاقان بار دیگر به صحنه می آید و قطعه ای دیگر را اجرا می کند و باز همان حال و حس رها شدن... دیگربار به ابراز احساسات پاسخ میدهد و میرود اما کسی دست بردار نیست ...باز هم او را میخوانند ...دوباره میآید و در گوش حافظ چیزی می گوید ...گوئی او هم دلش نمی آید برود ...حال او مانده و نوازنده دف و ما که پس از نوشیدن هر جرعه از جام عشقش تشنه تر از قبلیم ....این بار تنها نوای سه تار اوست و دف و "اندک اندک" و "کابوکی" و باز هم پرواز و پرواز ... وه چه حالی ...هنوز هم با یادآوریش چشمانم داغ میشود و پرده ای در برابر دیدگانم .......
بعد از اتمام برنامه اعلام کردند برای دیدن شهرام و حافظ ناظری می توانید به لابی بروید. تقریباً آخرین کسانی بودیم که سالن را ترک کردیم ...وارد لابی شدیم و او را دیدم که در حلقه کارکنان و مشتاقان به طرف درب خروجی میرفتند ...طبق روال سایر اجراهایش به اتفاق حافظ نازنین برای امضاء سی دی پشت میزی نشستند و صفی طولانی شکل گرفت که البته ما هم به عمد صبر کردیم تا همه بروند و ما آخر باشیم ...آخر بودن یعنی فرصتی بیشتر داشتن در جوارشان ...شهرام با وجود خستگی آشکار چنان با مهر و گرمی پذیرای ما شد که گویی اوست که مشتاق دیدار ما بوده و اوست که سالها ما را می شناسد و ما " شوالیه هنر ایران" هستیم نه او!
حافظ هم با رویی خندان و بسیار دوستانه با تک تک مردم دست میداد و خوش و بشی میکرد که انگار همه اینها بچه محل شان هستند. حقا که این پسر هزاران نشان از پدر دارد، از استعداد، صفا، مهربانی ، صمیمیت، افتادگی و صد البته استعداد و نوآوری.
امیدوارم فیلمی را که از برنامه تهیه کردند به زودی به دست مشتاقان و از جمله من و خاتون برسد که مثل دیگر آثار شهرام، هر چه بیشتر بشنویشان عاشقتر میشوی.
در خاتمه افسوس بزرگ من و خواهرم جای خالی شما دوستان عزیزمان بود و این که چرا این هنرمندان عزیز ما چنین امکاناتی را در ایران ندارند تا مشتاقانشان را از سرچشمۀ زلال خلاقیت و عشق، سیراب کنند. نظم و انضباط این گونه برنامه ها از قدرت یک یا چند نفر خارج است و یک سیستم منسجم و یکپارچه را می طلبد که به همراهی یک تیم قوی و حرفه ای، برنامه ای را عرضه کنند همانند این کنسرتی که ما شاهدش بودیم. به امید آن روز.
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق، نشانی دارد
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل"سیمین بهبهانی"
http://www.semital.com/g.htm?id=32
پ.ن: هرچند مایل بودم پست قبلی تا همیشه اینجا بمونه اما .......