والا بنده بی تقصیرم ... نه اینکه نگین عزیز تقصیر داشته باشه ها ...نه ...از این حرفها گذشته کتایون بانو هم گناهی نکرده ...اصلا" مگه کار بدی کردیم که حالا بخواهیم دنبال مقصر باشیم؟ ...آقا داستان از این قراره که ما یه روزی دست به دست هم دادیم که میهن خویش را کنیم آباد نتیجه اش شد آنچه در ادامه ملاحضه میفرمائید ...همین.
پیش نوشت: راستش رو بخواهید مرور خاطرات یکی از بهترین و سالم ترین ! تفریحات بنده است و چنانچه اون خاطره شیرین باشه چندین بار مرورش میکنم و اگه خیلی شیرین باشه بعد از مرور میذارمش اینجا تا شما هم از حلاوت اون بی نصیب نباشید ...
نگین بانو فرمود:
مدّتی قبل ، همســــرم ، ناگـــــــاه.....اتّفــــاق بدی براش افتـــــــــــــــاد
او که تا پیش از این ملایـــــــــم بود.....بی سبب داد میزد و فـــــــــــــــریاد
می نمود از قیافه ام شِکــــــــــــِوه.....می گرفت از غــــــذای من ایـــــــراد
بعدش کتایون بانو ادامه داد :
ز چه رو بینی تو ســــــــربالاست؟.....سس چرا کرده ای تو در ســـــــالاد؟
کاسه صبر من شده لبــــــــــــریز.....حیف عمرم شده همه بر بــــــــــــــاد
دل من خوش بود کــــــه زن دارم.....ننه ات پس چـــه چیز یــــــــادت داد؟!
اینجا بود که بنده پریدم وسط :
گر میشکست زبانم به گاه "بعله".....کنون نبودم مادرت را چنین دامـــــاد !
چو بلبل نغمه خوان بودم به هر جا....سرو قامت بدم و چون شاخ شمشاد
خمید پشتم و سپیــد گشت مویم .....تو گوئی گذشته ام ز مرز هفتــــــاد!
کتایون بانو به داد من رسید و فرمود :
الغرض او بگفت و من گفتــــــــــــم.....بینمان سخت دعوا افتـــــــــــــــــــاد
یک پیامک زدم به مــــــــادر خویش.....چه نشستی که رفته ام بر بــــــــاد
مادرم زودی فرستـــــــاد یه جوابی .....که ننه ات غصه ی تو مبینــــــــــــاد
کنون دهم ات آدرسی ز رمــــــالی.....حول و حوش محل میر دامــــــــــــاد
به نزدش بـــــرو ومشکلت بازگوی.....بلکه راهی به پیش پایت نهـــــــــــاد
بنده گفتم :
برفتم بر در خــــــــانه اش به زاری .....بگفتم قصه ام کامل ، ز بنیـــــــــــاد
زدم چنگی به دامــــــانش و گفتم.....کرم بنما ، تو کن ویرانه ام آبــــــــــاد
زن رمال چون حال مــــــــــرا دید.....کنارم آمد و بنشست چو صیــــــــــاد
به صیدش چون نظر افکند، گفتـــا.....بده مزد و بکن روح مرا شــــــــــــــاد
نمایم سرچ ! و من یـــــابم دوایت.....کنم مرد تو را شیدا چو فرهـــــــــــاد !
باز هم کتایون بانو :
ولیکن من دهم یک پنــــد و اندرز .....فراموشش نکن، مبر آنرا تو از یـــــاد
پای زنی هست دگـــــر در میان.....هر کجا شوهری زند چنین فریــــــاد!
می دهم تو را موثـــــــر معجونی.....توی چاییش ریز تا که نوش کنـــــــاد
گر که تب کرد و ناله ای سر داد.....نهراس و زیر لب گو هر چه بادابــــاد
دو سه باری که خورد معجون را.....دیگر عمرآ هیچ زنی نیارد به یــــــــاد !
و باز هم بنده :
گرفتم نسخه را رفتم به خــــانه.....کـــــــز آن معجون خورانم همسر راد
بدو دادم ز دارو اندکی بیـــــش .....بدین نیّت که از غم گـــــــــــردم آزاد
ولیکن آن نگون بخت سیـــه روز....به خود پیچید و تب کرد و بیافتـــــــاد
چنان حالی بر او عارض گردیــد.....که مشرک نشنود، کافر مبینـــــــــاد
بدین احوال اما چنـــــــــد روزی .....به پیش چشمش آمد جمله اجـداد
کنـــــون او ، از عوارضهای دارو .....به سختی میکند حتی مرا یــــــــاد!
پ . ن : حالا شما بگید چه کنم؟ ...یعنی معجونش ساخت چین بوده ؟!